نمایش ناترازی
ناخدایی که در قلب طوفان، سکان را رها کرده و «صادقانه» به جمع ملوانان و مسافران کشتی آمده و مدام از بزرگی موجها و فرسودگی کشتی میگوید، نهتنها تصمیمی ندارد، بلکه به همگان میقبولاند که این راه مقصدی نیز ندارد و آنها را به بازگشت فرامیخواند؛ بیتوجه به اینکه مسیر بازگشت، روشنتر از مسیر پیشرو نیست. اینکه ملوانان و مسافران بدانند کشتی در خطر است، اما راه مؤثری در پیش پای خود نبینند، حتی به آنها امکان مشارکت در نجات کشتی را نیز نمیدهد و تنها آنان را فرسوده و ناامید میکند و میرماند. نهایتاً ناخدا، پیش از آنکه حتی بادبانهای کشتی را کشیده باشد، از آنها میخواهد تا وسایل غیرضرورشان را به آب بیندازند.