۲۹ آذر

کیست که بتواند مستضعف باشد؟

گفتار سیاسی

برای آنان که سبکسرانه سیاست را پیگیری می‌کنند، «مستضعفین» کسانی به حساب می‌آیند که دستشان از قدرت خالی مانده، نیرو و توانی نداشته تا بتوانند از حق خود دفاع کنند. در این طرز تلقی، حق این افراد توسط کسانی غصب و پایمال شده که انحصار قدرت را در دست گرفته، ظلم و ستم پیشه کرده‌اند. و مگر نه این است که سیاست مالامال از مردم ستمدیده و حاکمان ستمگر است؟ اگر که چنین باشد ما باید همواره در انتظار این باشیم که ضعیف، روزبه‌روز ناتوان‌تر و قوی، روزبه‌روز قدرتمندتر شود؛ به عبارتی باید بپذیریم که این وضعیت تیره‌وتار، تقدیر و سرنوشت دو گروه از انسان‌هاست و نهایتاً آن‌ها که دستشان از قدرت خالی مانده و حقشان خورده شده، نخواهند توانست بر آنان که ستم پیشه کرده و ظلم روا داشته‌اند، غلبه کنند. در حالی که می‌بینیم و به خاطر داریم که بارها این اتفاق افتاده، کاخ حکومت جباران سرنگون شده و خانۀ آرام مظلومان سر برآورده و این، نه به میانجی نیروهای ثالثی که از بیرون به کمک ستمدیدگان شتافته باشند که عرفاً به «عدالت‌خواه» مشهورند، بلکه به زور بازوی خود آن‌ها رقم خورده است. حال در این میان می‌توان پرسید که چنین نیروی بنیان‌افکنی، از کجا ناگهان این‌چنین در لابه‌لای کسانی سر در آورده که پیشاپیش دستشان از قدرت خالی مانده است؟ چرا بر خلاف اینکه اصولاً نباید بر روی نیروی مستضعف حساب باز کرد، همواره «مستضعفین» به شکل یک نیروی سیاسی در صحنۀ تاریخ حاضر شده‌اند، تا جایی که پارادوکسی به اسم «حکومت مستضعفان» شکل گرفته است؟

همۀ اشکال به این برمی‌گردد که از ابتدا «مستضعف» به درستی معنی نشده است. ما به اشتباه گمان می‌کنیم که قدرت، خودش از برای خودش وجود دارد و تنها چیزی که باقی می‌ماند، راه و نحوه دسترسی به آن است، برای همین هم مسئلۀ پدیدآوردن و برعهده‌گرفتن قدرت، تبدیل به مسئلۀ تصاحب و غلبه می‌شود، اما واقعیت آن است که قدرت از اساس ساخته می‌شود و اتفاقاً بن‌مایۀ این ساخته‌شدن، برخلاف انتظار، از ضعف می‌آید و نه از توانایی. قدرت، چیزی نهفته در ضعف است و از ضعف، رستن می‌گیرد. به همین دلیل هم هست که در ضعف، قدرتی هست که بروز می‌کند. آنکه مریض است، در بند و گرفتار بیماری است و حتی نمی‌تواند آن را ببیند و با آن ملاقات کند. تنها طبیب است که به ملاقات بیماری می‌رود و از این دیدار نیرو می‌گیرد. «استضعاف» از باب استفعال و به معنای طلب‌کردن و دربرگرفتن ضعف است. آنکه بتواند ضعف را در بر گیرد و به طلب آن رود، قوی می‌شود و آنکه قوی است در پی ضعفی رفته است، از این رو حکومت تنها تا آنجا حکومت است که حکومت مستضعفان باشد و بتواند مستضعف‌بودن خودش را احراز کند. اضافه‌شدن کلمۀ مستضعفان به حکومت، اضافه‌ای عارضی نیست، بلکه توضیح ماهیت و هویت خود ذات حکومت است.

اندیشۀ عدالت‌خواهی که به ظاهر می‌خواهد حق ضعیف را از قوی بگیرد و جایی برای پالوده‌زیستن باز کند و به همین جهت هم به اصلی‌ترین جریان مدعی مستضعفین بدل می‌شود، طرحش از مستضعفین دقیقاً در برابر «حکومت مستضعفان» قرار می‌گیرد؛ به وساطت اینکه در تفکر عدالت‌خواهی ضعیف، ضعیف و قوی، قوی نگه داشته می‌شود و طرحی از پیگیری ضعف در بنیاد قدرت در این تفکر وجود ندارد. ممکن است در نتیجۀ فعالیت‌های عدالت‌خواهانه حق و حقوقی هم به ضعیف اختصاص داده شود، اما دقیقاً در همین نقطه کار ضعیف ساخته می‌شود؛ چرا که اصل ناتوانی ضعیف به رسمیت شناخته شده و حفظ و تثبیت می‌گردد. عدالت‌خواهی هر دو نقطۀ ضعف و قدرت را به نقاطی امن و مستقر تبدیل می‌کند که روابطشان صرفاً به میانجی فعالیت‌های عدالت‌خواهانه تنظیم می‌گردد و از این رو چه بسا جای تعجب نباشد که حکومت‌ها، اصلی‌ترین حامیان عدالت‌خواهی در هر کشوری باشند.

به سبب چنین فعالیت‌های عدالت‌خواهانه‌ای ممکن است چنین جا افتاده باشد که حوزۀ مستضعفین اساساً حوزه‌ای در بیرون حوزۀ سیاست، علیه آن و افگار و رنجه از آن است و در بیرون از حوزۀ سیاست نیز باقی خواهد ماند، در حالی که به خلاف چنین باوری، ضعفِ ضعیف است که او را به وسط صحنه می‌آورد. کسی که در صحنۀ سیاسی حاضر نمی‌شود و مسئولیت ضعیف‌بودن را قبول نمی‌کند، قوی نمی‌شود. اگر ضعیفی ادعای ضعف کرد، نشانۀ این است که دروغ می‌گوید. این ادعا از آن رو دروغ است که خود ضعیف‌بودن را تبدیل به یک دارایی کرده و با آن شاد و خرم است. و از این جهت فرقی با توانگری ندارد. هر دو شادند، این از نداشتن قدرت و آن دیگری از داشتن قدرت. حکومت مستضعفان، درافتادن و به‌چالش‌کشیدن این ادعاست. اگر مستضعف حاکم نیست، درست به این معنی است که ضعف بر او پیدا نشده است. نمی‌شود ضعف را قبول کرد و به کناری خزید.

حکومت مستضعفان نه‌تنها به‌چالش‌کشیدن کسی است که ادعای ضعیف بودن می‌کند، بلکه همچنین به‌چالش‌کشیدن خود حکومت نیز هست. بسیار به یاد داریم که برای ما تاریخ سقوط امپراتوری‌های بزرگ و حکومت‌های مقتدر را تعریف کرده‌اند. در تحلیل علل چنین وقایعی نیز غالباً خوش‌گذرانی‌ها و بوالهوسی‌های پادشاهان را به یاد ما آورده‌اند، اما هیچ‌گاه از این صحبت نکردند که چرا ممکن است پادشاهی که در اوج اقتدار است، ناگهان چنین زبون و ضعیف شود؟ آیا جز این است که به قدرت خود راضی شده و دیگر نتوانسته است ضعف حکومت را پیش چشم خود ببیند؟ به عبارتی آیا چنین نیست که دقیقاً در همان نقطه که نتوانسته به دیدار ضعف برود و مستضعف باشد، ضعیف شده است؟

اما این تنها لذت‌طلبی نیست که حکومت را ضعیف می‌کند، بلکه این لذت‌طلبی‌ها روی دیگری نیز دارد و آن، سودای امن کردن قدرت است. گفتار امنیتی در پی آن است که قدرت به‌دست‌آمده را حفظ کند، غافل از آنکه اگر قدرت، وضع تضمین‌شده پیدا کند، دیگر قدرت نخواهد بود و ضعیف خواهد شد. وضع تضمین‌شده قدرت، آن را به بیرون از قلمروی سیاست پرتاب می‏کند و ضعیف می‌کند. امنیت قدرت و صیانت از نیروی آن، در استقبال از ضعف به دست می‌آید، نه در دیوارکشیدن دور منطقۀ قدرت و با ترس و لرز، سفت و محکم نگه‌داشتن آن. از این رو آیا روا نخواهد بود که فساد حکومتی و گفتار امنیتی را در تقابل با حکومت مستضعفان، شریک بدانیم؟

*تصویر برگزیده بریده‌ای است از نقاشی «آرتورشاه» اثر چارلز ارنست باتلر، ۱۹۰۳

8 دیدگاه برای ”کیست که بتواند مستضعف باشد؟

  1. حاجی‌مون به باب و ریشه نگاه کرده بعد تلقی‌ش از اسم فاعل رو جای اسم مفعول جا زده دیده ناجور شده که! بسته به بافتن و این ترهات و لاطائلات رو با ژست فلسفه‌بافانه‌ای به هم بافته…
    مجبوری؟

  2. فرض این است که آدمیان از پی قدرت می‌روند و میخواهند چیزی باشند غیر از آنچه هستند. هرکس حرکتی دارد از ضعف به قوت در حرکت است، و آدمی تمنای در جاودان قدرتمند بودن دارد، اما راه آن را نمی‌یابد.
    از همین روست که حکومت‌ها همواره در خود می‌مانند. اینکه حکومت‌ها تثبیت می‌شوند و گاه به گاه رنگ عوض می‌کنند، تنها نوعی استراتژی به نظر می‌رسد برای اینکه بتوانند تداوم داشته باشند. این تنوع نحوی سرگرمی است، هم برای مردم و هم برای خودشان.
    سوال اینجاست که متن شما با این لحن چه راهی می‌گشاید برای حکومتی که می‌خواهد ضعف خود را به یاد آورد؟ آن حکومتی که می‌تواند ضعف خود را به یاد آورد، همان نیست که حرکت و تنوع را در خود تعبیه کرده است؟! اگر حکومتی توانست مدام به خود گوشزد کند که ضعیف است، آیا ضعف خود را به یاد آورده و از آن رو به سوی قدرتمند ماندن راهی باز کرده است؟ آیا سخن شما ما را درمانده نمی‌سازد؟ که ندانیم چگونه میتوان قدرت یافت و پیوسته آن را تازه ساخت؟
    من گمان می‌کنم در لحن این نوشته یک گرفتاری به فضیلت حاضر است. فضیلت همان است که ممکن است خود سیاست را فراموش کند و تذکری خردمندانه باقی بماند. فضیلت گرفتار خوش رفتاری و اخلاق است. گرفتار تذکر است و رها نمیشود از خودش.

    1. این ضعف، یک مقدمه ای برای رسیدن به قدرت نیست که حکومت ها به خود مداوم یادآوری کنند تا راهی به سوی قدرت باز کنند. اگر که اینچنین بود شما می توانستید همین اشکال را وارد کنید، در واقع به درستی احساس ضعف تبدیل به نوعی فضیلت می شد و به کل از سیاست بیرون می افتاد
      ضعف نه چنان که عدالتخواه ها می پندارند در برابر قدرت، و نه چنان که برخی از آیه قرآن برداشت می کنند، مقدمه ای برای قدرت است؛ بلکه ضعف، شکل قدرت است؛ در نقطه ای که قدرتی وجود دارد ضعف احراز می شود وگرنه پیش از قدرت و مقابل آن ضعفی اساسا وجود ندارد

  3. سلام علیکم آقای خضرایی
    در لحن شما اعتراضی هست که پیگیری مسأله را متوقف کرده‌. به نظر می‌رسد همین اعتراض هم متن را گرفتار خلطی در معنی لغوی مستضعف کرده باشد.
    اگر مستضعف لایق حکومت است نه به دلیل استقبالش از ضعف، که به واسطه ی نگه داشت حدود درست و نادرستی و داد و بیداد است. از این جاست که مستضعف می‌تواند شنوای وعده نصرت باشد.
    حمله شما به عدالت خواهی‌ _ فارغ از هر موضعی که درباره جریان سیاسی فعلی مشهور به این نام داشته باشیم _ طرحی از درستی و نادرستی امور ندارد. و بدون چنین طرحی، فاقد دعوی آینده و یا هشداری درباره امروز است.

  4. متنی سراسر متوهم و مدعی و پوشالی است. با ادایی فلسفی و تظاهر به لحن ادیبانه و فاخر، حرف‌هایی بی سر و ته می‌زند که نه استدلال و توضیحی دارند و نه چفت و بسط منطقیِ درست و حسابی. در «تک‌تک» جملات و ادعاهای متن می‌توان خدشه وارد کرد و هیچ‌کدام از بندها به لحاظ علمی مطلقاً قانع‌کننده نیست. هیچ ایده و مفهومی به اندازه کافی توضیح و بسط داده نشده. همین که اینطور سرشاخه‌ای و «بزن در رو» حرف‌ها را پشت هم قطار کرده، نشانه‌ای است بر پوشالی بودنش.
    بعلاوه، انگار فضیلتی وجود دارد در تقلید از یک لحن و ادبیاتِ خاص و تکرارِ بی‌جا و بی‌مزۀ بعضی از کلمات و اصطلاحات (از جمله:«ملاقات کردن»، «رستن می‌گیرد»، «صحنه»، «پیگیری» و …). این لحن و ادبیات و دایرۀ واژگانِ متکلف و تصنعی از تک‌تک جملات متن بیرون زده است.
    در کامنت‌ها هم دوستان و همفکران به همین شیوه بحث را ادامه می‌دهند و تصور می‌کنند که اگر به جای «انسان‌ها» بنویسند «آدمیان»، لحن‌شان خیلی خاص‌تر و برجسته‌تر شده و عمیق‌تر بنظر می‌رسد!
    خلاصه اینکه… این مقدار آسمان و ریسمان به هم بافتن و سخنِ مهمل گفتن، واقعا توانایی خاصی می‌طلبد.
    بهتر است به جای این فضای محفلی، این سخنان گهربار را در فضای عمومی منتشر کنید تا کمی از این توهمات فاصله بگیرید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نزد آن­ها که دانایی را حق خود می‌دانند، پرسش از قیمت علم پرسشِ حسابگرانی محافظه­ کار است که نهایتاً حاضرند زندگی کنند به هر قیمتی. با این حال، آموختن به چه قیمتی؟ این سؤال حتی اگر از سرِ بی­حالی و خستگی بر زبان آمده باشد در ما امید و هراسی زنده می‌کند، نکند این راه که رفتن دارد و بازگشتن نه، دست‌کم برای من، بی‌سرانجام و بی‌حاصل باشد. آن‌ که با خود چنین نجوایی نداشته باشد، نه قدر زندگی بلکه پیش از آن، قدر خود علم را ندانسته است، چرا که علم پیش از هر گزاره‌ی صادقی که درباره‌ی چیزی داشته باشد، مدعی زندگی انسان است؛ هر آنکه خود را وقف چیزی همچون علم نمی‌کند، شخصیتی بی‌قدر است.