۷ مرداد

در پاسداشت دکتر مرادی

هر بار که خبر مرگی را می‌‌شنوم پرسشی تکراری در برابرم قرار می‌‌گیرد. آیا چیزی از او خواهد ماند؟ آیا کاری کرده است که گذر زمان در آن نفوذ نکند و محوش نکند؟ به فکر فرو می‌‌روم و پیش از هر کجا در خودم آن را جستجو می‌‌کنم. می‌‌بینم آیا جایی از زندگی من اثری از او هست؟ آیا من می‌‌توانم او را یاد کنم؟ اگر تنها ارتباطی را پیدا کنم که برحسب تصادف روزگار با او تجربه کرده‌‌ام، می‌‌دانم که این سوگ فراموش‌شدنی است اما اگر نقطه‌‌ای را بیابم که این ارتباط من را ساخته است و در فهم و بیانم جاری شده است، آن از دست رفتن غمی می‌‌شود که با من می‌‌ماند؛ ممکن است امروز بگریم اما فردا با لبخند به یادش خواهم آورد.

دکتر محمدعلی مرادی درگذشت. برای من که تا چند سال پیش ارتباطی تنگاتنگ با او داشتم و شب‌‌ها و روزهای بسیاری را با او گذرانده بودم دوباره پرسش قدیمی به سراغم آمد. آیا چیزی از دکتر مرادی برای من مانده است؟ برای هر کس که با دکتر کمتر تعاملی داشت این پرسش به سرعت جواب‌‌های متعددی پیدا می‌کند. آنقدر منش علمی، سبک تعلیمی و رسم زندگی دکتر متفاوت بود که می‌‌توان لیستی از ویژگی‌‌ها و خصائص شخصی او را ثبت کرد و به یاد سپرد. اما این‌ها‌‌ نمی‌‌تواند پاسخی برای پرسش من باشد. پرسش از ماندگاری، هرچند در اینجا پرسشی شخصی است اما قید ماندگاری همچنین وجهی غیرشخصی به آن می‌دهد. چیزی به یاد ماندنی است که بتواند خود را همچون یک «اثر» برکشیده باشد. یعنی در برابر زمان مقاومت کند و تازگی‌‌اش را هم از دست ندهد. آنچه که ما معمولاً در آثار علمی و هنری می‌‌بینیم. اثر هرچند در زمان است اما همراه زمان نیست، شکافی در آن است و زمان را در نقطه‌‌ی خود دوباره می‌‌سازد. من می‌خواستم ببینم آیا دکتر مرادی در میان همه‌‌ی تلاش‌‌های متمایزش توانسته بود اثری برجای گذارد؟ آیا او برای من باقی خواهد ماند؟

او زمانی متعلق به جریان چپ بود و فعالیت‌‌های سیاسی گسترده‌‌ای داشت و البته از آن مبارزات دست کشیده بود و به فلسفه رو آورده بود و به جای پیوستن به جنبش‌‌های اجتماعی به سراغ نهادهای رسمی سیاسی می‌رفت. عده‌‌ای او را چپی که راست شده می‌‌خواندند و حتی او را ازجمله مزدوران حکومت به شمار می‌‌آوردند. این نگاه دکتر مرادی و اهمیتی که به ساختارها می‌‌داد برای خیلی از اطرافیان و شاگردانش درس‌‌آموز بود. دکتر مرادی همیشه عده‌‌ای را دور خود جمع می‌‌کرد و با آن‌ها‌‌ کتاب می‌‌خواند و مراقبت می‌‌کرد تا هر کلاس یک حلقه‌‌ی متن‌‌خوانی باشد. بسیار به مسائل بومی ایران حساس بود و فکر می‌‌کرد در کلاس فلسفه باید این مسائل را طرح کرد. فکر می‌‌کرد بیش از سیاستمداران باید دانشگاهیان را مورد نقادی قرار داد تا به خود آیند و کارهای علمی‌‌شان از جمله پرورش شاگرد و راهنمایی پژوهش‌‌های دانشگاهی ازجمله پایان‌‌نامه‌‌ها را با قدرت انجام دهند. نهایتاً هم تاکید داشت که یک فلسفه‌خوانده باید در مورد مسائل جزیی و انضمامی جامعه ازجمله فوتبال و ترافیک و آلودگی هوا و سینما صحبت کند. هر کس که با دکتر مرادی حشر و نشر داشت حتماً این موارد را به خوبی به یاد می‌‌آورد اما برای من هیچکدام از این‌ها‌‌ چیزی نیست که از او به یادم بماند. تلاش‌‌های دکتر در همه این موارد نابسندگی‌‌هایی داشت.

او در گفتگو با نهادهای سیاسی، توجه به متن‌‌خوانی و اهمیتی که به دانشگاه می‌‌داد همواره فاصله‌‌ای را برای خود نگه می‌‌داشت و آگاهانه از آن مراقبت می‌‌کرد. به همین جهت تمام این تلاش‌‌ها با نوعی فانتزی همراه شده بود. نه آن گفتگوهای سیاسی، جز اینکه برای دکتر مرادی شاهدِ مثالی در کلاس‌‌هایش بسازد، بهره‌‌ای داشت و نه او توانسته بود به فرمی استوار برای متن‌‌خوانی‌‌هایش برسد و این متن‌‌خوانی‌‌ها را به سازمان دانشگاه نزدیک کند. باید در کلاس‌‌های متن‌‌خوانی او بصیرت‌‌هایی را صید می‌‌کردی و از انبوه حرف‌‌ها بیرون می‌‌کشیدی. او از فرم‌‌ها می‌‌گریخت و با شوریدگی‌‌اش سر می‌‌کرد و به آن دلخوش بود. من فکر می‌‌کنم همین نکته نوشتارش را کمی آشفته و خواندن‌‌اش را کمی دلبخواهانه کرده بود.

اما این همه چیزی نیست که از دکتر مرادی می‌‌شود گفت و معمولاً گفته می‌‌شود و به یاد من مانده است. دکتر مرادی قبل از هر چیز دیگری، امید به گفتگو با همه داشت. تحملی که او در شنیدن و گفتن داشت را تا به امروز در کسی ندیدم. هر کس زبان می‌‌گشود، او به استقبالش می‌‌رفت و حرفی داشت که با او بزند. می‌‌گفت انسآن‌ها‌‌ وقتی حرف نمی‌‌زنند، کمتر انسانند. گفتگو منحصر به هیچ صنفی نیست. اتفاقاً وظیفه‌‌ی اهل فلسفه و علم این است که مردم را به حرف بیاورند؛ اجازه ندهند مردم از گفتگو طفره روند و کارهایشان را نیندیشیده بگذارند. دکتر هرچه را که می‌‌دانست برای گفتگو با همه آماده می‌‌کرد. این امید به گفتگو همان نقطه‌‌ای است که انسآن‌ها‌‌ در آن برابر می‌‌شوند و در زندگی کردن شریک هم. مگر فلسفه از همین‌‌جا آغاز نشد؟! از نمی‌‌دانمِ سقراط. از آنجا که او در همه شهر می‌‌گشت و از همه می‌‌خواست حرف بزنند. تنها در اینکه باید حرف بزنیم می‌‌فهمیم که نمی‌‌دانیم و از خود بیرون می‌‌شویم و می‌‌توانیم با همه گفتگو کنیم. انسآن‌ها‌‌ با گفتگو گرم می‌‌شوند و می‌‌توانند زندگی را تاب آورند.

دکتر مرادی همه را خسته می‌‌کرد بس که وقت برای حرف زدن و شنیدن داشت. بارها دیدم افرادی را که چیزی می‌‌پرسیدند و دکتر رهایشان نمی‌‌کرد، آن‌ها‌‌ یک جواب می‌‌خواستند و او یک گفتگوی خوب. او می‌‌خواست با همه حرف بزند و همه را به حرف آورد. شاید برای یک کارگر ساعت‌‌ها وقت می‌‌گذاشت تا نشانش دهد که وقتی حرف می‌‌زند، بهتر از عهده‌‌ی کارش برمی‌‌آید. حرف زدن تحمل می‌‌خواهد و دکتر مرادی در سن نزدیک به شصت سالگی وقت و حوصله برای حرف زدن با همه را داشت. می‌‌گفت اهل علم باید فراغت داشته باشند تا فرصت گفتگو را از دست ندهند. وقتی موفق می‌‌شد با کسی حرف بزند، به خوشبختی می‌‌رسید و این را با همه در میان می‌‌گذاشت و دست‌‌مایه‌‌ی صحبت می‌‌کرد. گاهی تا یک ساعت پشت تلفن درباره‌‌ی یک گفتگوی خوب ده دقیقه‌‌ای با من حرف می‌‌زد. من فکر می‌‌کنم دلیل گرم شدنِ کلاس‌‌هایش هم همین بود. همه در کلاس‌‌های او هرچند مبتدی بودند، باید متنی سترگ به دست می‌‌گرفتند و می‌‌خواندند و البته حرف می‌‌زدند. پس از مدتی پیش خود می‌‌گفتند من می‌‌توانم، می‌‌توانم متن بخوانم، می‌‌توانم حرف بزنم و چرا نتوانم. این همان کاری بود که دکتر مرادی گسترش داد و آن را به ما آموخت و این همان اثری است که از او به یادگار خواهد ماند و هیچگاه تازگی‌‌اش از دست نمی‌‌رود.

کسی که با همه حرف می‌‌زند و می‌‌تواند حرف بزند، شریک زندگی همه می‌‌شود. دوست و رفیق می‌‌شود، هم‌‌درد و هم‌‌راه می‌‌شود. دکتر مرادی چنین بود و از دست دادنش برای همه‌‌ی آن‌ها‌‌ که با او بودند سخت ناگوار است. من عمیقاً به او مدیونم. خدا قرین رحمتش کند.

 

 

25 دیدگاه برای ”در پاسداشت دکتر مرادی

  1. نویسنده این متن، چند سال است که از دکتر مرادی مرحوم فاصله گرفته و ازقضا با او گفتگو نکرد و عقب کشید. اما من نمیدانم چگونه مرادی در این فرد اثر کرده و بر جای مانده است؟!
    مرادی در این مواقع این ضرب المثل را میگفت که طرف «قرمساخ نشفتس». به زبان ساده طرف فحش نخورده و به جای ایستادن و جنگ کردن و گفتگو کردن،صحنه گفتگو و جنگ را که اتفاقا مفهوم مورد علاقه نویسنده یادداشت مذکور است، ترک میکند.

    تا جایی که من نویسنده یادداشت را میشناسم او فقط با چند نفر از اطرافیان اشراقی خود میتواند گفتگو کند و حرف بزند. نویسنده مینویسد «کسی که با همه حرف می‌‌زند و می‌‌تواند حرف بزند، شریک زندگی همه می‌‌شود. دوست و رفیق می‌‌شود، هم‌‌درد و هم‌‌راه می‌‌شود» آیا نویسنده واجد این مشی و روحیه است؟ اما نمیدانم چگونه خود را وارث منش گفتگویی دکتر مرادی میداند؟

    1. با سلام. شاید من کم تحمل باشم اما شما هم گفتگو را کم نگیرید. آنچه امروز اینجا و آنجا می بینید در کلاسها و در محافل علمی و حتی در بعضی حلقه های متن خوانی گفتگو نیست، همهمه است. اینکه دو نفر بنشینند و حرف بزنند به معنای این نیست که توانسته اند گفتگو کنند. گفتگو باید برپا شود، گفتگو باید به دست آید. گفتگو همیشه چیزی بیش از طرفین گفتگو دارد و آنها را دعوت کرده است؛ کسانی که موفق به شنیدن شده باشند موفق به گفتگو می شوند. توجه کنید که من در یادداشت به نمی دانم سقراط اشاره کردم و آن را شرط گفتگو دانستم. همه چیز در این نمی دانم است؛ با این نمی دانم صحنه گفتگو باز می شود و ما در پی چیزی آسیمه سر و پرسشگر می رسیم. بله، اشراق می خواهد نشان دهد که این همه حرف که می زنیم گفتگو نیست، اشراق می خواهد صحنه را ساکت کند تا امکانی برای شنیدن و گفتگو باز شود. برپا کردن گفتگو کار اشراق است و نه ملحق شدن به حرف زدن هایی که هدر کلمات است و جز بیهودگی نیست، همچون آنچه در مراسم دکتر مرادی از دوستان و شاگردانش دیدیم.

      1. به نظرم انچه در اشراق – البته از بیرون- برای من پدیدار میشود برپایی گفتگو نیست بلکه برپاکردن صحنه برای کسانی است که ازقضا به نمیدانم سقراطی گردن نمی نهند و بیشتر به دنبال گوشی برای شنیدن هستند. نشست ها و کلاس های عهد، شاهدی بر این مدعاست. این مایه خرسندی است که اشراق صحنه گفتگو برپا کند اما در حال حاضر، سرشت یک جناح سیاسی به خود گرفته است و نمیدانم چگونه میتوان از مسیر کار ایدئولوژیک بر مدار گفتگو حرکت کرد؟
        اگر شنیدن شرط گفتگوست، یکی از لوازم و ارکان شنیدن، به رسمیت شناختن دیگری است. اما باید دید تا چه اندازه اشراقی ها دیگری را به رسمیت می شناسند؟ از اینرو، شرط برپایی گفتگوی ملی در کشور به رسمست شناختن جریان های فکری و نیروهای اجتماعی رقیب است که این مستلزم انتقال از ایدئولوژی به اندیشه و فرهنگ است.

        1. من وقتی از برپایی گفتگو در اشراق سخن گفتم نخواستم درباره صحنه ای فرهنگی صحبت کنم، آنگونه که پژوهشگران جامعه شناسی صحبت می کنند. برای اشراق گفتگو بسیار سیاسی است. بر خطا نیستید که فکر می کنید اشراق جریانی سیاسی (و البته نه ایدئولوژیک) است. کسی که در پی گفتگوست، و می داند که گفتگو کردن چیست، بخواهد یا نخواهد کار سیاسی می کند. اگر خطیر بودن از گفتگو گرفته شود، هرچقدر حرف خوب رد و بدل شود جز بیهودگی نیست. ببینید گفتگوهای ساده سقراط چه کرد، شهری را به هم ریخت، منافعی را تهدید کرد، آخر هم او را به جرم آشوب و اغفال جوانان به اشد مجازات محکوم کردند. اشراق خیانت اهل علم و اهل سیاست را تحمل نمی کند و رسوایشان می کند، منافعشان را تهدید می کند و در این میان به ائتلاف هایی هم خواهد رسید. ما عمیقا سیاسی هستیم. چرا که تنها در صحنه سیاست امکان گفتگو باز می شود و من و دیگری ساخته می شویم. هیچ دیگری قبل از گفتگو وجود ندارد که من بخواهم به رسمیت بشناسم. وقتی بر سر گفتگویی رسیدیم که نه از من است و نه از تو، آن زمان من و تو یا همان خود و دیگری شکل می گیرد.

  2. سلام. فکر میکنم آخرین گفتگوئی که بر سر یک سفره داشتیم و یکی دیکر از اساتید هم بودند خیلی سخت گذشت به دکتر. چون بعدش حالش رو به وخامت رفت. بحث بر سر ماهیت فلسفه و کار و نقش فیلسوفان در ایران بود و بحث استاد داوری اردکانی.
    خب به هر حال گفتگو سخت است و ممکن است آدم جانش را بگذارد برایش…

  3. در ابتدا باید درک خود از گفتگو را روشن و شفاف کنید تا معلوم شود چرا گفتگو یک امر سیاسی و تنها در صحنه سیاست ممکن است.
    دوم این که باید بین به رسمیت شناسی در سطح پیشاگفتگو و در سطح خلال گفتگو، تفکیک قائل شد. سقراط مورد نظر شما نیز در ابتدا ساکنان شهر را به رسمیت شناخت و سخنان انان را شنید انگاه صحنه ای برای آشکارشدن جهل شهرنشینان برپاکرد. از اینرو، گفتگو شرایط امکان میخواهد و به رسمیت شناختن دیگری یکی از شرایط ان است تا گفتگو شکل بگیرد. با این حال، گفتگوی سقراطی وجهی پنهان از هویت اشراق را هویدا میکند؛ گویی اشراقیان سقراطی هستند که حقیقت در نزد آنان است. من به جای سقراط، گفتگوهای افلاطونی را دنبال میکنم چون به گمانم گفتگوی سقراطی در کمین خطر تبدیل گفتگو به گفت و شنود است یعنی من میگویم و تو میشنوی.
    فارغ از این ها، سیاست ان گونه که من میفهمم نه صحنه گفتگو که صحنه نزاع و رقابت است و اگر طرح گفتگو در سیاست میشود صدفه ای در سیاست است. تجربه های سیاسی در جهان نشان میدهد که گفتگو در سیاست و از مجرای سیاست به ندرت رخ داده است به ویژه در منطقه ما که هر روز جناح و فرقه و گروهکی شکل میگیرد. از اینرو میگویم منظور خود از گفتگو در سیاست را بیان کنید. گفتگو یا در باب برهان است یا در باب جدل. اگر باب برهان است گفتگو خصیصه فکری و تئوریک پیدا میکند و اگر در باب جدل است که دیگر گفتگو نیست. از نظر من، سیاست باب جدل است نه باب برهان یا دیسکورسیویته. برنامه های عهد در اشراق، سایت اشراق و مجله بابل، جملگی از سنخ کار فکری و فرهنگی هستند و نمیدانم کجای اشراق، کار سیاسی و رسواکردن اصحاب علم و سیاست است؟ آیا این که شخص یا گروهی بگوید کارهای من سیاسی است کار او سیاسی میشود؟ این که من در ذهنم خود را سیاسی تصور کنم مرا سیاسی میکند؟ شاید منظور شما از کار سیاسی، اشاره به برگزاری نشست هایی نظیر مسئولیت شکست انتخابات است؟ به نظر میرسد علاوه بر مفهوم گفتگو باید درک خود از مفهوم سیاست و کار سیاسی را به طور روشن بازگو کنید.
    در توضیحی که درباره سیاست میدهید لطفا بفرمایید نسبت کار سیاسی اشراق با امر انضمامی سیاست در ایران چیست؟

    1. البته ما هر چه از گفتگوی سقراطی می شناسیم آن چیزی است که در محاورات افلاطون آمده است. در این محاورات دقت کنید. همه کاری که سقراط می کند در همان آغاز گفتگوهاست؛ یعنی طرح پرسش هایی به غایت ساده و در عین حال اساسی. این پرسش ها راه باز می کند برای سقراط، پذیرایی می کند از سقراط و کسی که به او رسیده است. این پرسش همان شنیدن است، شنیدن چیزی که از برای سقراط نیست. سقراط با همین پرسش های ساده شروع می کند و کار به نمی دانم می رسد. این نمی دانم در همراهی با آن پرسش، تولد فلسفه است، همانجاست که انسان می خواهد از برای تمنای چیزی، دوستی داشته باشد تا با او حرف بزند. امیدوارم شما همین یک نکته را بشنوید که گفتگو از اساس بیش از طرفهای گفتگوست، در غیر این صورت ما دوستی را از دست می دهیم، همدیگر را از دست می دهیم. ما پیش از اینکه نیاز به شنیدن کسی داشته باشیم، باید آن امر شنیدنی را بشنویم.
      معلوم است که این شنیدن امر ساده ای نیست؛ گوش همه به یکسان آماده نیست. اهل علم ریاضت کشیده اند و تمرین کرده اند و خود را آماده شنیدن کرده اند. آنها وقتی می شنوند اعلام می کنند و موضع می گیرند. این اعلام، تغییر اوضاع جهان است، حکمی است که وضع امور را می سازد، جهت دارشان می کند، آنها را به جان هم می اندازد، جنگ درست می کند و با نیرویی که متولد می شود آرایشی در جهان حاکم می شود. اینجا همانجاست که تمنای حقیقت، از تمنای قدرت جدا نمی افتد. سیاست را مناسبات قدرت دانسته اند و باید بدانیم این مناسبات خالی نیست. این آرایش کور نیست. جنگ ها اتفاقی نیست. ائتلاف ها پوچ نیست. البته هر چقدر که امروز سیاست لاغر شده است، ما جنگ و ائتلاف و آرایش را از دست داده ایم. آنقدر در این باب نوشته اند که من ادامه نمی دهم.
      بر این اساس نقطه تولد علم و سیاست از هم جدا نیست و این به آن معناست که نمی توان به سادگی میان برهان و جدل جدایی انداخت. من فکر می کنم این یکی از اشتباهات بزرگ دکتر مرادی مرحوم بود. با این اشتباه بود که نمی توانست هیچ حرف مهمی برای سیاستمدار بزند و در عین حال اهل علم را دعوت کند تا مسئولیت حرفشان را برعهده گیرند. تعقل انسانی است و برهان جدا از برانگیختگی نیست. البته این سخن سختی است که ما در اشراق با آن دست و پنجه نرم می کنیم.
      فرم های کار در اشراق مطابق آنچه گفته شد تعریف شده است. همه آنچه نام بردید صحنه ای دارد و هدفی سیاسی. البته فرم هایی هم هست که مربوط به ارتباطات پیوسته ما با نهادهای حکومتی می شود. اگر به همین بخش بندی که در سایت وجود دارد دقت کنید شاید شمایی از کار علمی و سیاسی اشراق دستتان بیاید.

  4. من روایت پدیدارشناسانه هایدگری شما از گفتگو به مثابه شنیدن و شنیدن به مثابه امر شنیدنی را هنوز به خوبی درک نکرده ام و باید در جای دیگری در این باره بحث کنیم. اما ناظر به جدایی گفتگو از نزاع که بر جدایی برهان از جدل مبتنی است، فقط به ذکر یک نکته بسنده میکنم که فیلسوف و دانشمند امر شنیدنی را نهایتا، در قالب گفتار علمی که گفتار برهانی است، روایت میکند. چنانچه سقراط در طرح پرسش های مستمر و پی درپی خود، در اسلوب برهانی پیش میرفت. بدون شک، روایت علمی سقراطی از امر شنیدنی، جدل و جنگ و نزاع برپا میکند و آرایش امور را برهم می میزند چنانچه سقراط نظم شهر را برهم زد و مخاطره ایجاد کرد. اما این به مخاطره اندازی لحظه دوم کار فیلسوف است و از این رو امری دومی است. پس علم و سیاست از یکجا اغاز میکنند و درهم تنیده اند و به تعبیر دیگر، علم برهانی از امر شنیده شده، صحنه جدل برپا میکند اما این به این معنا نیست که کار برهانی سقراط با کار سیاسی او یکی است. درواقع، کار علمی معنا و پیامد سیاسی دارد و به یکا معنا کارسی اساسا سیاسی است اما خود سیاست در معنای محدود کلمه نیست. اگر وحدت علم و سیاست را این گونه نفهمیم، مرز سیاست و علم، فارغ از این که تعیین امر ساده و روشن هم نیست، در هم فرو میرود نمیتوان دانشمند را از سیاستمدار و دولتمرد تفکیک کرد. تأکید بر جدایی برهان از جدل و از اینرو تمایز گفتگو از نزاع و جدل، ناظر به مرز باریک این دو قلمرو است. هرچند به این تمایزها، نقدهای بسیاری وارد شده است اما به هر حال این تمایز، مبنایی تنظیمی برای مراقبت از این است که هشیار باشیم کجا در علم و برهان و کجا در جدل و ایدئولوژی قرار گرفته ایم. التفات به این تمایز به ویژه برای ایرانیان بسیار حیاتی است تا سیاستمداران در لباس دانشمند و دانشمندان در لباس سیاستمداران، همه جا را اشغال نکنند.

  5. از شما تشکر می کنم که بحث را می شنوید. همه آنچه من از گفتگو می فهمم شاید همینجا در حال رخ نمودن باشد. برای اینکه بفهمیم گفتگو را بهتر آن است که شروع کنیم به شنیدن و گفتن. اما برسیم به بحثمان. همانطور که اشاره کردید فیلسوف و دانشمند گفتارشان برهانی است. تمام مسئله این است که برهان چیست؟ آیا چیدن استدلالهایی منطقی و انتزاعی پشت سر هم است یا اینکه این استدلالها در خود حرکتی دارد، طرفهایی دارد، جدالی برمی انگیزد. من می خواهم از شما بپرسم اینکه نوشته اید علم و سیاست از یکجا آغاز می کنند با اینکه نوشته اید بعد سیاسی کار علمی امر دومی است را چگونه می توان کنار هم نشاند. بیایید صریح باشیم و آن چیزی را که باید گفت بگوییم. مگر می شود چیزی از ابتدا سیاسی نباشد و سپس سیاسی شود؟ کار علم حکم است و حکم سیاسی است. اگر کار علمی از همان ابتدا ملتفت صحنه نباشد و جهت مندی و عمومیت را در نظر نگیرد، امکان طرح حکم را از دست می دهد. یعنی جدا افتادن علم و سیاست از هم علم را از علمیت می اندازد و هم سیاست را از سیاست. علم و سیاست با هم استوارند؛ ساده بگویم حقیقتی که ناتوان باشد (یعنی کاری با سیاست و قدرت نداشته باشد) جز لاشه ای بدبو نیست و سیاستی که اصول نداشته باشد (یعنی کاری با علم و حقیقت نداشته باشد) جز فریبی ناپایدار نیست. من فکر نمی کنم این بحث اساسی را بشود با یک استراتژی تنظیمی حل کرد؛ اتفاقا این بحثی عاجل برای ایرانیان است تا دانشمندانش مسئولیت برعهده گیرند و سیاستمدارانش با چشمانی باز قدرت بخواهند. اهل علم مدعی اند و روزی که این ادعا را ترک کنند، علم فرسوده شده است. این جهت مندی که پرسش علمی را آغاز می کند، پروژه علمی را سیاسی می کند و اهل علم را از موقعیت صنفی بیرون می کشد و مسئولیت کلیت شهر را به آنها می سپارد. این گفتار گفتاری است که همزمان اهل علم و اهل سیاست امروز ایران را رسوا خواهد کرد و مسیری تازه برای گفتگوی دانشگاه و دولت باز می کند.

  6. علم و سیاست از امر واقع شروع میکنند و به روی هم گشوده اند اما حکم علمی از سنخ حکم سیاسی نیست و این همان چیزی است که به مناسبتی دیگر برای یادداشت نهاد علم (آقای متولیان )گذاشته ام. حکم سیاسی مملو از حکم های ارزشی است اما حکم علمی میکوشد مبتنی بر ربط ارزشی باشد و نه حکم ارزشی. و این همان جایی است که وحدت علم و سیاست در خوانش شما، به تعبیر مرحوم مرادی سر به بی معنایی میشکد چون مفهوم شما از حکم کرانه و دامنه ندارد و تمایز حکم در حوزه سیاست با حکم در عرصه علم را یکی می انگارد. از اینرو میتوان در عین پذیرش این دقیقه که علم و سیاست در هم تنیده اند اما حکم سیاسی و حکم علمی را یکی نگرفت. پس مسئله نه در وحدت علم و سیاست بلکه در نحوه خوانش ما از این اتحاد است که آیا علم و سیاست رابطه این همانی دارند یا این که علم و سیاست ذیل ایده مثلا خیر یا مصلحت عمومی یا منفعت عمومی، در یک کلیت یکپارچه میشوند. این که میخواهید علم را به روی سیاست بگشایید و از مسئولیت دانشمند سخن میگویید کاری ضروری و بجاست اما چنانچه گفتم، محل تحریر نزاع من و شما در خوانش ما از وحدت علم و سیاست است و شاید هم در درک متفاوت ما از علم و در تحلیل نهایی از مفهوم حکم یا داوری باشد. در تلقی من، حکم تجربی همان انتساب محمولی به موضوع است اما حکم سیاسی همواره آغتشه به قضاوت ارزشی و بیان آرمان ها و ارزشها است که البته این مشخصه سیاست است و ضعف آن نیست. پس هرچند سیاست به امر واقع و به تعبیر شما به موقعیت یا صحنه نظر دارد اما حکم در حوزه سیاست به مفهوم وبری کلمه همواره آمیخته به عقلانیت ارزشی و جوهری است. علم نیز امیزه ای از عقلانیت صوری و عقلانیت ارزشی است اما نه در لحظه حکم کردن که در لحظه انتخاب موضوع، انتخاب مسئله و انتخاب یکی از حلقه های علی حوادث. به بیان دیگر، التفات کار علمی به صحنه و جهت مندی را ذیل مفهوم ربط ارزشی و علاقه تاریخی وبر موجه دانست اما در همین مبانی باید دقت داشت که دانشمند میتواند دو گونه حکم بدهد؛ حکم تجربی (علمی) و حکم ارزشی که در تعبیر وبری، ساحت فکری و روشنفکری و سیاسی دانشمند است. من از انجا که در ایستار ربط علم و سیاست در عین تمایز علم و سیاست ایستاده ام از قرار معلوم، به گونه شما وحدت علم و سیاست را دنبال نمیکنم. در نتیجه، گفتن این که کار علم حکم کردن است و حکم کردن سیاسی است به قدری کلی است که از دقت بحث نبست دولت و دانشگاه میکاهد.

    1. ببینید من در اینجا بر آن نیستم که مرز علم و سیاست را بردارم و منکر تمایز دانشگاه و دولت شوم. اما عزم آن دارم که اگر بتوانم، پرسشی را طرح کنم تا دانشمند و سیاستمدار بتوانند مسئولیت نامشان را برعهده گیرند. می خواهم بپرسم که علم و سیاست چیستند و چگونه همچون یک نام بر کسانی نشسته اند.
      اتفاقا من از وحدت علم و سیاست نمی خواهم صحبت کنم. این جدایی که میان این دو افتاده است اتفاقی نیست. وقتی علم و سیاست از هم جدا افتاده اند، جدا افتاده اند. من چگونه همچون ابلهان به نحو بسیطی از یگانگی شان سخن بگویم و لجاجت کنم. اما همچنین می خواهم از این جدایی پرسش کنم. جدایی دو چیز پیامی دارد از نسبت شان. همینکه ما می گوییم این دو از هم جدایند یعنی از نسبتی و پیوندی میانشان سخن گفته ایم. همینکه اصرار داریم که اهل علم از اهل سیاست جدا باشند یعنی حکم به پیوندشان داده ایم. در این جدایی گفتگویی هست که به گفت در نیامده و البته با انواع حرفها و نظریات پر شده. تمام آنچه از خطرات این آمیختگی گفته می شود تا نظریاتی که می خواهد با تقسیماتی منطقی سهم علم و سیاست از عقلانیت را مشخص کند از اینگونه اند. آنچه در این جدایی ناگفته مانده است را باید گفت و عمیقا شنید. آیا شخص دانشمند با آنچه می گوید و حکم می کند فاصله دارد؟ آیا حکم از مسئولیت جداست؟ اساساً حکمی که من درباره صحنه داده ام تا کجا کشیده می شود و می رود؟ این حکم با من چه می کند؟ همچنین از آن سو، آیا ضربه تجربه از سنت جداست؟ آیا بدون مسئولیت صحنه می توان حکمی درباره صحنه داشت؟ حکم چگونه صادر و مسئولیت کجا پذیرفته می شود؟ بدون این پرسشها هر چه درباره علم و سیاست بگوییم، علم و سیاست را نیندیشیده باقی گذاشته ایم و کلمات را هدر داده ایم.

  7. من به پرسش نخست شما این گونه پاسخ میدهم:بر مبنای حکم تجربی دانشمند از انچه حکم میکند فاصله دارد اما بر مبنای حکم ارزشی، دانشمند از حکم خود جدا نیست. بر مبنای وبری، این دو برهه یا دو لحظه کار دانشمند است که به تأسی از وبر میتوان ان را کار علمی (کار تجربی ) و کار فکری (روشنفکری معطوف به حکم ارزشی) نامگذاری کرد. پس پاسخ به سوال ۲ ما هم این میشود که دو نوع مسولیت علمی و ارزشی در قبال حکم شکل میگیرد.
    اما درباره سوال ۳، بله در حکم تجربی به یک معنا میتوان بدون مسئولیت حکمی درباره صحنه کرد چون حکم تجربی تبیین و تفهم امر واقع است شما چه مسئول جامعه و دولت باشید چه نباشید حکم شما یکسان است اما در حکم ارزشی تعهد شما به ارمان و ارزش مشخصی، مسئولیت مشخصی را به همراه دارد.

    کوشش کردم کمی حرف مشخص درباره برخی پرسش ما بزنم.

    1. پاسخ هایتان کمی سرسری است و توجه نمی کند به بحران اساسی که در پرسش است. نشانه اش هم این است که با پاسخ هایتان پرسش پر می شود و دیگر نیرویی ندارد. این پرسش ها را به سادگی نمی توان با پاسخ رفع کرد. با پیش چشم داشتن این پرسش ها و نه لزوما جواب سر راست به آنهاست که علم و سیاست زنده می شوند. اصلا این پرسش ها سر راست نیستند و نمی توانند پاسخ هایی منطقی داشته باشند. ببینید دوباره به سر جای اول برگشتیم. این جدایی که شما از آن صحبت می کنید تنشی اساسی در خود دارد. من فکر می کنم اتفاقا وبر به نسبه متوجه آن بود. درست است که وبر در مقاله اول روش شناسی به ظاهر حکم می کند که دانشمند مسئول نیست اما اگر مقالات او را در کنار هم در یک پروژه ببینیم، تازه می توانیم سخن اساسی او را بشنویم. وبر در مقاله دوم آنچه را که به درستی درباره فراغت دانشمند گفته بود تفسیر می کند و در آن دقیق می شود و نشان می دهد که چگونه شخص و شخصیت به سادگی از هم جدا نیستند؛ چگونه حکم ارزشی امکان حکم تجربی است و این تجربه آزمونی برای آن ارزش. آن جهت مندی انسانی بودن علم را تضمین می کند و اجازه می دهد تا حکم علمی دراماتیک باشد. البته آن ارزش مصون نمی ماند و اینگونه نیست که هر کس ارزشهایی داشته باشد و بتواند تفسیری از جهان داشته باشد؛ ارزش و جهت قبل از تجربه نمی ماند، پایش به پژوهش و تجربه کشیده می شود و باید آزمون پس دهد. قطعا مهمترین کار وبر در طرح این نقطه اساسا بحرانی علم است. به جای آنکه بیاییم و این حرفها را فرموله کنیم بیاییم و در این صحنه بحرانی حاضر شویم و بیشتر بشنویم. دوست و همکار عزیزم آقای محمودی مقاله ای خواندنی در شماره دوم بابل نوشته اند با عنوان «در مناسبت آزادی». آنجا به همین بحث به شیوایی پرداخته اند. من هم البته در همان شماره چیزی نوشته ام و در یک پاورقی تفسیری از کار وبر ارائه داده ام. خوب است مراجعه کنید و بخوانید.

  8. تلاش من سوق دادن شما به مسیر گفتگوی مفهومی است و مگر جز از طریق مفهوم میتوان گفتگو را در فرم اکادمیک آن پیش برد. غرض از ارائه پاسخ اجمالی یا سرسری، فراهم کردن زمینه برای بحث مشخص و مفهومی است تا گفتگو شکل بگیرد. استفاده از مفاهیم مبهم نظیر صحنه، موقعیت، نیروی پرسش، آزمون، و نظایر این ها امکان فهم سخن متقابل و در نتیجه گفتگو را فراهم نمیکند چرا که مفهوم نیستند یا مفهوم تاریک و مبهم هستند و امکان گریز را فراهم میکند.
    اما وبر در هیچ کجا نمی گوید دانشمند مسئول نیست چرا که از دید او مسئله علمی همواره از مسائل عملی برمیخیزد. شاید دقیقتر ان بود که بگویم از نظر وبری، وقتی حکم تجربی میدهی چه بسا ان حکم خوشایند آرمان ها و ارزش های تو نباشد و مسئولت دانشمند متعهد به آرمانها، تأمل درباره واقعیت و آرمان های خود و جامعه اش است. حکم ارزشی و به تعبیر دقیق تر ربط ارزشی، امکان حکم تجربی است اما از دید وبر تجربه هیچ گاه آزمون تجربه نیست مگر این که مراد شما از آزمون، به محک خوردن ارزش ها از حیث میزان امکان عملی شدن و هزینه های گزافی باشد که پیگیری یک ارزش به همراه دارد. آزمون پس دادن ارزش در محک تجربه، فقط به این معناست. اما مشروعیت و اعتبار نرماتیو ارزش ها و آرمان ها از تجربه و حکم تجربی، برنمیخیزد. چنانچه یک اصولگرای انقلابی میتواند به رغم اثبات تجربی ناممکن بودن یا غیرواقعی بودن ارزشها و آرمانهایش همواره اصولگرا باقی بماند چرا که نظام آرمانی او از تجربه یا هست برنمیخیزد و نمیتوان ارزش ذاتی اصولگرایی را بر مبنای ارزش ابزاری خرد علمی ارزیابی کرد.
    به این ترتیب، به جای استفاده مبهم و کلی از مفهوم هایی نظیر مفهوم آزمون، مسئولیت و حکم، می بایست در تدقیق دامنه و وضوح انها کوشید. وبر، برای نسبت پیچیده نظر و عمل، دانش و ارزش و به بیانی دیگر نسبت علم و سیاست، دستگاه مفهومی متشکل از ربط ارزشی، علاقه تاریخی، حکم ارزشی، تحلیل ارزشی و تفسیر ارزشی را تعبیه کرده است. ما میتوانیم یا از این دستگاه مفهومی و خوانش خاصی از این دستگاه استفاده کنیم یا دستگاه مفهومی دیگری را بسازیم. اما شما همواره از دستگاه مفهومی فرار میکنید و با توجیه تفکر آزاد و مستقل، مفاهیم آشفته و بدون دامنه را جعل میکنید که هرچند واجد بصیرت هایی است اما از حیث دقت و عمق بحث می کاهد. ایجاد و کاربرد مفاهیم خودساخته بلامانع است و اگر بتوان چنین کاری کرد کار بزرگ و ارزشمندی است اما به شرط ان که دامنه و گستره و معنای مفهوم ما روشن باشد. برای مثال، شما میگویید «به جای آنکه بیاییم و این حرفها را فرموله کنیم بیاییم و در این صحنه بحرانی حاضر شویم و بیشتر بشنویم». اما این گزاره دقیقا یعنی چه ؟ به طور مشخص بگویید در صحنه حاضر شدن و شنیدن بیشتر یعنی چه؟ چگونه و با چه زرادخانه مفهومی میتوان در این صحنه که نمیدانم چیست و کجاست، حاضر شد و چیزی را شنید؟
    آیا مسئولیت شما درباره علم و سیاست، تفسیر وبر در حد یک پاورقی است؟ به نظر شما در شرایط ایران که علم و به طور ویژه سیاست و علوم اجتماعی در ان در حد کلیات و مقدمات مانده است دانشمند اجتماعی میتواند در قبال جامعه ارزشها و سیاست مسئولیتی را بر عهده بگیرد؟

  9. دوست گرامی مسئله مفهوم همان مسئله فرم است و فرم متولد شده است. از شما می پرسم که این مفاهیم از کجا آمده اند که پژوهشگر با آنها اندیشه می کند و به بحث هایش سامان می دهد؟ این مفاهیم که فرم تفکرند از کجا آغاز شده اند؟ من می خواهم بگویم که مفاهیم از کجایند. شکل گیری مفاهیم آنطور نیست که شما می گویید. مگر من می توانم بنشینم و مفهوم هایی از برای خودم بسازم و بعد در صحنه علم مدعی شوم. فکر می کنید در تاریخ چقدر مفاهیم و اصطلاحات جعل می شود و فراموش می شود. فکر می کنید این مفاهیمی که روزانه ساخته می شوند اتفاقی است که فراموش می شوند؟ آنها هنوز مفهوم نیستند. مفهوم را نمی توان صرفا با دامنه تعریف کرد. اینها اشتباهات مرحوم مرادی بود و در کلاس فلسفه ذهن ها را از فلسفه دور می کرد. مفاهیم از پرسش متولد شده اند و همواره تنش پرسش را با خود حمل می کنند. هر کس مفاهیم را قالب هایی سر راست بفهمد از درک مفهوم غافل شده است. دوست عزیز ما با مفاهیم تنها در صورتی می توانیم بحث کنیم که نقطه تولد مفهوم پیش چشم ما باشد. البته این حکمی درباره پژوهشگران عادی و روزمره نیست، بلکه حکمی درباره آنهاست که می خواهند مفاهیم را حاضر کنند و همچون عناصری نیروبخش و نه قالبهایی سرد به کار گیرند.
    کسی که پرسش را در نیافته باشد، مفاهیم بدردش نمی خورد. من فکر می کنم وبر مفاهیم را می توانست در بحث هایش حاضر کند و این به جهت درکی بود که از تعریف چیزها همچون بررسی تکوین آنها داشت. البته تا آنجا که وبر نئوکانتی است در حرکت در این مسیر هم ناتوان است. بله تفسیر شما از وبر هم می تواند درست باشد؛ من همیشه این نابسندگی را در کار وبر می دیدم که چگونه نتوانسته نشان دهد آنچه جهت را می سازد نمی تواند بیرون از صحنه آزمون بماند. این بحران نئوکانتی هاست. یک نئوکانتی نمی تواند توضیح دهد که فرم از کجا آمده است، نمی تواند درباره مرزهای فرم بپرسد. یک نئوکانتی از فهم امکان یک فرم باز می ماند. توصیه می کنم مناظره داووس میان هایدگر و کاسیرر را بخوانید تا این مسئله برایتان روشن شود. با این حال از شما انتظار دارم کمی پیش بیایید. بحث گاهی به جایی می رسد که باید در مرزها گفتگو کرد، باید در آستانه ایستاد. در این نقطه مفاهیم حذف نمی شوند اما ذات پر آشوب خود را نمایان می کنند.

  10. در ابتدا باید به این نکته اشاره کنم که وقتی میگویم مفهومی بدون دامنه و محتوا جعل میکنید درواقع گفته ام که مفهومی ندارید و با مفهومی نمی اندیشید. به بیان دیگر، نه مفهوم بلکه با واژه و لفظ که هنوز مفهوم نشده است کار میکنید. یا شاید بهتر است بگوییم واجد ادبیات و کلمات هستید اما واجد مفهوم نیستید.
    اما درباره «نقطه تولید مفهوم» که از نظر شما لحظه طرح پرسش است، معتقدم که شما با تفکر مفهومی میتوانید پرسش نیرومند و جذاب طرح کنید.
    اما درباره این که نقطه عزیمت شما طرح پرسش است و ان را اساس کار علمی میدانید من نیز با این درک شما از علم کاملا موافقم. اما همه بحث من این است که پرسش های شما قابل فهم نیست و با امر واقع (ایران) نسبت روشنی ندارد چون در بی التفاتی به تفکر مفهومی ناظر به واقعیات ایران طرح میشود و از اینرو، به ادبیات و ذوقیات فرومی غلطد، مگر این که من اهمیت و معنای پرسش های شما را متوجه نشده باشم که در این صورت لطفا یکباره دیگر انها را برایم طرح کنید. من هنوز نمی فهمم چه میگویید و به چه می اندیشید تا با شما همراه شوم و پیش بیایم و اساسا نمیدانم بدون تفکر مفهومی چگونه این کار ممکن است مگر این که من هم مدتی طوالانی در کنار شما و دوستان اشراقی شما باشم تا فهمی مشترک بین ما شکل بگیرد. اما قبول میفرمایید که انجام چنین کاری نه میسر است و نه معقول. برای مثال، برای من روشن نیست که نابسندگی کار وبر و نئوکانتی ها دقیقا چیست و این عبارات شما که وبر « نتوانسته نشان دهد آنچه جهت را می سازد نمی تواند بیرون از صحنه آزمون بماند. این بحران نئوکانتی هاست. یک نئوکانتی نمی تواند توضیح دهد که فرم از کجا آمده است»، به چه معناست؟ از نظر من، وبر نئوکانتی نیست و در اخلاق پروتستانی میتواند نشان دهد که نظام سرمایه داری مدرن به مثابه یک فرم جدید، چگونه تکوین یافته است.
    بنابراین در تحلیل نهایی، من برای دریافت اهمیت پرسش، اهمیت بسیاری قائل هستم اما برخلاف شما معتقدم همبودی پرسش و مفهوم در کنار هم، میتواند پرسش ما را به پرسش نیرومند و در عین حال پرسش معنادار و قابل فهم تبدیل سازد. اما من نه فقط بر دامنه مفهوم بلکه بر روشنی و شفافیت مفهوم و همین طور نسبت مفهوم با امر واقع نیز تأکید دارم که اگر این سه مولفه مفهوم را در کنار موضوع بااهمیت پرسش مبتنی بر تفکر مفهومی بگذارید، تأکید من بر کار مفهومی و گفتگوی مفهومی را به معنای استفاده قالبی من از مفهوم تلقی نمیکنید. برادر عزیز، اینجاست که در یادداشت های قبلی بر برهان و دانش برهانی تأکید کردم که البته در انجا نیز برداشت من از برهان به مشتی قضایای منطقی خشک و صوری تقلیل داده شد. دوست عزیز بهتر است به جای معرفی مقالات دوستان اشراقی خود که البته من از خواندن انها هیچ کراهتی ندارم، در متن گفتگو بمانید و شما نیز اندکی پاسخ های سرسری به برخی پرسش های من بدهید

  11. درخصوص یادداشت قبلی دو نکته دیگر را باید اضافه کنم:

    ۱٫ «وبر توانسته نشان دهد آنچه جهت را می سازد نمی تواند بیرون از صحنه آزمون بماند». ظاهرا این گزاره کلیدی، اندیشه شما از علم و مسئولیت دانشمند را بازگو میکند. اما به طور روشن بگویید که وبر به چه معنا، چرا و در کجا نتوانسته.
    ۲٫ بحث من از تفکر مفهومی و کار با مفهوم، تولید مفاهیم علمی ماندگار نیست که نیازمند عرق ریزان روح است بلکه این است که اگر از قواعد تفکر مفهومی تبعیت نکنید امکان گفتگوی علمی و پژوهش علمی از دست میرود و سر به ناکجاآباد میبریم

    1. خب این ناامید کننده است که من در طرح پرسش موفق نیستم. اینکه سخنم به گوش شما نمی آید باید برای من شنیدنی باشد. تلاش من این نبود که از مفهوم کناره بگیرم، می خواستم به طرح مفهوم توفیق یابم؛ می خواستم بتوانم مفهوم را به کار ببرم. من می خواهم بدانم اینکه شما از هم بودی مولفه های دامنه و شفافیت و نسبت با امر واقع در یک مفهوم و البته همراهی آنها با پرسش سخن می گویید یعنی چه. این سخن آشنای جامعه شناسان که به سادگی طرحی می ریزند و مسئله را جمع و رفع می کنند واقعا چگونه ممکن شده است. البته همه اینها آنقدر پیچیده نیست که من نفهمم اما می بینم که چگونه در این طرح درست چیزی از دست می رود. مفاهیم از سنت علمی بر آمده اند و تنها با آنها می توان سنت را برپا داشت و در مسیر پژوهش قرار گرفت اما این مفاهیم همچنین میراث دار بحرانی هستند که با آن زاده شده اند. فهم این نکته اخیر ما را در برابر اتفاقات آماده نگه می دارد و فرصتی برای دیدار جهان می دهد. ببینید ما می دانیم که مفاهیم خطری دارند و آن اینکه اجازه ندهند ما با اتفاق واقعیت رو به رو شویم، همانطور که امروز جامعه شناسان و اصحاب علوم انسانی ما گرفتار شده اند. آنها به سادگی نمی توانند رویداد را ببینند و به امروز خوش آمد بگویند. مفاهیم ذهن آنها را بسته است. اما آیا باید از مفاهیم گذر کرد و آنها را کنار گذاشت تا ذهن باز شود؟ معلوم است که نه. اگر مفاهیم را کنار گذاریم از سنت علمی خارج می شویم و امکان پیگیری مسائل را از دست می دهیم. پس راه چاره چیست؟ راه از همانجایی باز می شود که مسئله پیش آمد کرده بود یعنی مفهوم. ما از مفهوم درنمی گذریم، اما مفهوم را به نحوی حاضر می کنیم که نه سربسته که گشوده باشد. راه اینکه مفاهیم بتوانند اتفاق را ببینند، این است که طرحی تازه از مفهوم داشته باشیم. من در بالا تلاش کردم تا به نحوی درباره مفهوم صحبت کنم که مفهوم، جهان داشته باشد و «آماده» اتفاق باشد. اینگونه مفهوم، تاریخی است.

  12. حث درباره طرح ساده پرسش و رفع و جور کردن سرسری ان مجال دیگری می طلبد اما در نگاه من، مفهوم در نسبت با تجربه و امر واقع، تولید میشود و تکوین می یابد که این مفهوم برساخت شده، واجد دامنه و مولفه هایی است تا گستره و عمق مفهوم تعیین شود و معنای مفهوم و مرز مفاهیم روشن شود. اما مجموعه ای از مفاهیم که یک دستگاه مفهومی را تشکیل میدهند ناظر به پرسش هایی شکل میگیرند که در درک وبری من از کار علمی، این پرسش ها از تنش ارزشها و بحران ارزشها برمیخیزند. به این ترتیب، طرح مفهوم با طرح پرسش و نظام ارزشها پیوند میخورد. اما این تلقی وبری از مفهوم سازی در ایران پی گرفته نمیشود و اساسا طرح پرسش و کار مفهومی در ایران از هیچ سنت نظری تبعیت نمیکند و بیشتر با مدل های بوروکراتیک طرح پژوهش و پایان نامه روبرو هستیم که شامل سوال تحقیق، چارچوب نظری، روش تحقیق و .. می باشد. در ایران نه تنها جامعه شناسان بلکه دانشمندان علوم انسانی چندان به قواعد و لوازم کارمفهومی از جمله دغدغه شما گردن نمی نهند و البته آشنایی درست و دقیقی هم از بنیادهای کار مفهومی ندارند.
    دغدغه شما ناظر به شرایط امکان طرح مفهوم و حاضر شدن مفهوم در اکنون ما، دغدغه درستی است که کمتر به ان التفات شده است. بدون شک استفاده قالبی از مفاهیم بدون جرح و تعدیل آنها، و درواقع بدون مواجهه پروبلماتیک و انتقادی با مفاهیم، بدون شک کاربرد ساده و مکانیکی مفاهیم است و به تعبیر ادبیات شما، نه واجد نیروست، نه واجد تاریخ و از اینرو نه واجد روشنگری و تبیین کنندگی. اما میخواهم بدانم چگونه میتوان مفهوم را گشوده و ناظر به اکنون و ناظر به پرسش حاضر کرد؟ چگونه میتوان طرحی تازه از مفهوم داشته باشیم؟ تنش بین مفاهیم موجود و رویداد تازه شده و نوظهور را چگونه میتوان رفع کرد؟
    در دید من، با توجه به درکی که از نحوه کار مفهوم در بالا گفتم، تکوین و تطور مفاهیم جدید از خلال تغییر مسئله ها، تغییر فرهنگ و نظام ارزشی و به محک گذاری مفهوم های موجود با واقعیت اکنون و اینجا حاصل میشود.

  13. اما این که اصحاب علوم انسانی نمیتوانند امروز ما را ببینند و اکنون و اینجایی بودن ما را تبیین و فهم کنند، از حیث بحث مفهومی از چند چیز ناشی میشود؛ یک این که کار مفهومی را به کاربرد مکانیکی و غیرانتقادی از دستگاه مفهومی تقلیل میدهند، دوم این که در مدل آسیب شناسی و شرق شناسی و اروپامداری فکر میکنند و از اینرو به جای سهش واقعیت و تجربه حیات اجتماعی جامعه ایران به چرایی عدم تطبیق اینجا و اکنون ما با اینجا و اکنون و دیروز غرب نظر میکنند. سوم این که مفاهیم برامده از سنت غربی را به تعبیر کانتی، مفاهیم اِشکالی نمیدانند و درباره مفاهیم موجود اما و اگر نمیکنند. چهارم این که از اهمیت طرح پرسش به عنوان سرچشمه و نیروی طرح مفهوم غافل اند و البته به نسبت پرسش ما و پرسش های طرح شده پیش از ما، وقعی نمینهند. به زعم من، این چهار گام، سازوکاری فراهم میکند برای التفات محققان به بحران پس و پشت مفاهیم، فرصتی برای دیدار جهان، روبه رو شدن با اتفاق واقعیت،خوش آمد گفتن به امروز، بازشدن ذهن ما تا بتوان مفهوم را به نحوی حاضر کنیم که نه سربسته که گشوده باشد. تا مفهوم، جهان داشته باشد و «آماده» اتفاق باشد و اینگونه مفهوم، واجد تاریخ شود

  14. من می خواهم بگویم خود مفهوم باید آماده درک واقعیت باشد. اینگونه نیست که ما مفاهیمی را در نسبت با امر واقع به دست آوریم و از آن طرف در یک دستگاه مفهومی با بحران ارزش روبرو شویم. درست است یک مفهوم در نسبت با امر واقع شکل می گیرد اما چگونه؟ همه بحث در همین جاست و در همین جاست که مفهوم با تنش زاده می شود. پای پرسشی در میان است که شنیدن آن من و واقعیت را به هم می رساند. بزرگان فکر و سخن می شنوند آن پرسش زمانه را و پیگیرش می شوند و در این پیگیری، واقعیت را در می یابند. واقعیت در این پیگیری رخ می نماید. و سپس زبان باز می کنند و توضیح می دهند. ما با توضیحات آنها شروع می کنیم به حرف زدن و استفاده از کلمات. اگر آنها حرف نمی زدند ما خاموش می بودیم و در تاریکی رها شده. یعنی نه کلمه ای بر زبان داشتیم و نه چیزی از واقعیت و جهان می دیدیم. مهمترین کار یک پژوهشگر در خواندن آن است که ابتدا پرسشی را که پس کار یک فیلسوف است دریابد. این پرسش در اکثر مواقع عیان نیست، باید آن را جست. تمام ارزش متن خوانی به این است. کسی که آن پرسش را یافت، کار فیلسوف را می فهمد و شریک او در به کار گیری مفاهیم می شود. حالا این مفاهیم زنده اند و حامل آن پرسش. برای همین است که ما هنوز افلاطون می خوانیم؛ برای همین است که آثار فلسفی با گذشت زمان کهنه نمی شوند و همیشه تازه اند. چراکه توانسته اند آن پرسش اساسی را بشنوند. آیا ما هنوز کانت را خوانده ایم؟ آیا هنوز وبر را خوانده ایم؟ در عین اینکه بارها کتابشان را از اول تا به آخر رفته ایم و برگشته ایم. پرسش کانت چیست که نقد عقل محض از آن فراهم آمده است؟ تا اینگونه نپرسیم، نقد عقل محض برای ما هیچ نخواهد داشت جز مفاهیمی که بر هم سوار شده اند و دستگاه ساخته اند. من در متن خوانی که در اشراق داشتم، به پیشگفتار نقد عقل محض توجه کردم تا ببینم می توانم به نقطه ی آغاز این کتاب بزرگ راه ببرم.

  15. این درک شما از طرح مفهوم را که با التفات به پرسش متن و متفکر حاصل میشود درکی عالمانه می یابم اما دو نکته برای من همچنان مطرح است؛ یک این که شما پرسش محوری نقد عقل محض را چه یافتید که شرط فهم زنده و موثر دستگاه مفهومی کانتی است؟ دو این که آیا سنخ مفهوم سازی در علوم یکسان است؟ یعنی مفاهیم علوم اجتماعی، علوم سیاسی از سنخ مفاهیم فلسفی، مفاهیم ریاضی است؟ یعنی آیا مفهوم پردازی وبر را میتوان از سنخ مفهوم پردازی کانت در سه گانه خرد یکسان دانست؟ در این صورت، آیا متن خوانی وبر از سنخ متن خوانی سنجش خرد ناب خواهد بود؟

  16. در ادامه پرسش بالا تمایل دارم شما پرسش محوری ومرکزی وبر را در مباحث روش شناسی چه میدانید؟ در پاسخ به این پرسش، دستگاه مفهومی وبر را چگونه فرموله میکنید و آیا اساسا فرموله میکنید یا خیر؟

    1. عذر می خواهم من کمتر می توانم سری به اینترنت بزنم. من اجمالا فکر می کنم راههایی که به طرح مفهوم ختم می شود از اساس متفاوت نیست و همان است که به نظرم رسید و با شما در میان گذاشتم. برای ادامه بحث خوب است قراری حضوری بگذاریم و با هم گفتگو کنیم. فکر می کنم بحث به جایی رسیده است که امکان ادامه در اینجا نداشته باشد. تا همین جا هم ممنونم.

پاسخ دادن به اسماعیلی لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نزد آن­ها که دانایی را حق خود می‌دانند، پرسش از قیمت علم پرسشِ حسابگرانی محافظه­ کار است که نهایتاً حاضرند زندگی کنند به هر قیمتی. با این حال، آموختن به چه قیمتی؟ این سؤال حتی اگر از سرِ بی­حالی و خستگی بر زبان آمده باشد در ما امید و هراسی زنده می‌کند، نکند این راه که رفتن دارد و بازگشتن نه، دست‌کم برای من، بی‌سرانجام و بی‌حاصل باشد. آن‌ که با خود چنین نجوایی نداشته باشد، نه قدر زندگی بلکه پیش از آن، قدر خود علم را ندانسته است، چرا که علم پیش از هر گزاره‌ی صادقی که درباره‌ی چیزی داشته باشد، مدعی زندگی انسان است؛ هر آنکه خود را وقف چیزی همچون علم نمی‌کند، شخصیتی بی‌قدر است.