۲۴ خرداد

پوپولیسم؛ طرحی از مردم علیه مردم

ادبیات سیاسی

در قصه‌ی «جادوگر شهر اُز»، فرانک باوم به ما می‌گوید هیچ‌چیز رازآمیزی وجود ندارد. فقط یک دانشمند خجالتی پشت پرده است که می‌تواند «دورتی» را به خوانواده‌اش برگرداند و به شیر و آدم‌آهنی و مترسک، هرآنچه دارند دوباره ببخشد. این همان کاری‌ست که جمهوری‌خواهی و دموکراسی قرار بود انجام دهند. یعنی قرار بود به هرکس مطابق ارزشی که دارد حقی عطا کنند. در داستان باوم، سیاستمدار و دانشمند یکی هستند. آدم به یاد توماس جفرسون، سومین رئیس جمهور آمریکا می‌افتد که دانش‌دوست و جمهوری‌خواه بود. در اعلامیه‌ی استقلال، آن‌طور که جفرسون نوشته، آزادی حق طبیعی و الهی مردم است و به نام آنها و برای ایشان برپا می‌شود. در متن اعلامیه تصریح شده که مردم حق دارند برای به دست آوردن سعادت انقلاب کنند. در واقع از عصر روشنگری این عقیده دنبال می‌شد که با علم و آزادی مردم می‌‌توانند توانایی‌های خود را بروز دهند و حق خود را بازیابند و اراده‌ی خویش را محقق کنند. اما از همان زمان، علم و آزادی تا رقیبان را کنار می‌زدند و تا می‌آمدند واقعا و عملا برپا شوند در دام نهادها و رویه‌هایی می‌افتند که میان مردم و خواسته‌هایشان فاصله می‌اندازد. نهادها و رویه‌ها در حقیقت صورت تجسم یافته‌ی «قرارداد اجتماعی» بود که از دوران «ژان ژاک روسو» پیوسته در تغیر و تحول و اصلاح است.

در ابتدا فکر می‌کردند که با مردمی کردن نهادهای اقتصادی و سیاسی و استقلال بخشیدن به قوه‌ی قضائیه، نهادها و رویه‌هایی (قوانین و قواعد حقوقی یا عرفی) دست‌وپا می‌شوند که بیشترین فایده را به بیشترین افراد می‌دهد.

جان‌استوارت‌میل، می‌پذیرفت که هر قانونی سرانجام به زیان گروهی باشد زیرا معتقد بود اگر بتوان قوانینی وضع کرد که بیشترین نفع را به بیشترین افراد برساند، آنگاه ارزش دارد که از زیان‌هایش چشم بپوشیم. لذا وقتی از نظریه او تحت عنوان «اصالت فایده» یاد می‌کنیم منظورمان بیشترین فایده‌ای است که احتمالا قربانیانی دارد، ولی چون نفع زیادی برای گروه بسیار بزرگی را تدارک می‌کند قابل اغماض است.

مع‌هذا نهادها و رویه‌‌های لیبرالیستی در اروپا و آمریکا بزگترین فایده را به یک اقلیت اقتصادی اختصاص داده‌اند. دیگر نگوییم که همان مقدار ثروت نیز نتیجه‌ی دزدیدن منابع کشورهای آسیایی و آفریقایی‌ و صادر کردن انواع بدبختی‌ها به این دو قاره است. از همین رو نمی‌دانیم رفاه طبقه‌ی متوسط در کشورهای برخوردار، چقدر حاصل کارآمدی نهادها و رویه‌هاست و چقدر ره‌آورد نکبت‌پراکنی در جهان است. با این حساب معادله تغییر می‌کند: بیشترین بدبختی برای بیشترین افراد و بزرگترین منافع برای کمترین افراد.

در نتیجه، تکان‌دهنده است وقتی می‌بینیم در کشورهای برخوردار نیز فاصله میان مردم و خواسته‌هایشان وضع را بحرانی می‌کند. مگر نه اینکه خواسته‌های مردم طبیعی فرض می‌شوند. در قصه‌ی فرانک باوم، هر شخصیت، صاحب همان چیزی می‌شود که طبیعتش اقتضا می‌کرده. درنظریه‌های انسان‌شناختی و حقوقی و سیاسی جدید نیز مردم، حقوقی طبیعی دارند که باید در اختیار بگیرند. اما در عمل فاصله‌ای میان مردم و خواسته‌هایشان به وجود می‌آید که از قضا ناخواسته نیست. منطق ِتولید و بازاریابی از راه ایجاد نیازِ اضافه، فروش خود را تضمین می‌کند. شب‌ها مردمی که در تب مصرف می‌سوزند مانند لشگر زامبی‌ها به فروشگاه‌ها می‌روند و صبح برای جبران عیش‌پیمایی شبانه کار می‌کنند. آنها کالاها را هرچه باشد از نوشابه تا اتومبیل مانند کدهای شأن اجتماعی دریافت می‌کنند ولی این کدگذاری پایانی ندارد؛ وانگهی آرزویی که با آن سرپا مانده‌اند مدام از ایشان دور می‌شود. همیشه کسانی هستند که زودتر به قایق اقلیت ِ برخوردار رسیده‌اند. مردم، دورِ این قایق دست و پا می‌زنند تا به آن برسند و نمی‌دانند قایق با همین دست‌وپا زدن‌ها حرکت می‌کند و دور می‌شود. کسی هم نمی‌تواند آرام بگیرد زیرا باز هم غرق خواهد شد. مصرف، توتم عصر جدید است و همان کاری را می‌کند که توتم‌های خرافی قدیم می‌کردند. هرکس از مصرف روبرگرداند تبدیل به نجس اجتماعی می‌شود. تاب آوردن چرخ سنساره تولید ِمازاد و مصرف ِاضافه، ساده نیست و بحران می‌زاید ولی معمولا بحران فاصله میان انسان و خواسته‌هایش با نهادها و رویه‌ها حفظ و کنترل می‌شود. نهادها و رویه‌ها خواسته‌های شهروندان را تولید می‌کنند، ایشان را بابت آن به کارمی‌گیرند، جوایزی در پاسخ به تلاش مردم میانشان توزیع می‌کنند و فاصله اکثریت را با خواسته‌هایی که تمامی ندارد، حفظ می‌کنند. اما همیشه روزی می‌رسد که شخصی از میان نهادها و رویه‌ها بیرون بیاید و مانند صدای ضبط شده‌ای که خرابی موتور هواپیما را اعلام می‌کند، علیه نهادها و رویه‌ها داد سخن دهد. مردم به صلای اعتراض پاسخ می‌دهند و معترض را چون قهرمانی بر شانه‌ی آراء به کرسی قدرت می‌نشانند. اینجاست که اقلیت برخوردار فریاد واپوپولیسم سر می‌دهند.

قهرمانی که حالا برچسب پوپولیسم خورده احزاب را دور می‌زند، فساد نهادها را برملا می‌کند، تشت رسوایی قوای قضایی را بر زمین می‌کوبد و بگومگو آغاز می‌شود. فهرست اشکالات ماجراجویی پوپولیست‌ها کوتاه نیست. سخت‌ترین انتقادها عبارتند از: جلب پشتیبانی مردم با وعده‌های کلی و امیدهای اقتصادی فراوانی که تأمین مالی ندارند.

البته این حرف‌ها در گوش‌ها بسیار آشنایند زیرا همه‌ی این قول‌ها همان قرارهایی هستند که جامعه جدید با آن شکل گرفته. جمهوری‌خواهی و لیبرالیسم بنای پادشاهی و فئودالیسم را برچیدند تا مردم را به خواسته‌هایشان برسانند. دموکراسی در ابتدا حکومت مردم بر مردم قلمداد می‌شد، بعدها به آن حکومت قانون می‌گفتند و امروزه در عمل نحوه‌ای حکومت است که نیروهای جامعه یا همان احزاب را به تعادل می‌رساند؛ یعنی صاحبان قدرت را قانع می‌کند به نوبت و بر اساس وعده‌هایی که می‌دهند سر کار بیایند. از قضا این وعده‌ها اجابت نمی‌شوند و به همین دلیل است که پوپولیسم ممکن می‌گردد. کشمکش‌های انتخاباتی در باب ایده‌های کارآمد چه با حضور پوپولیسم و چه در غیاب آن‌ بسیار پیچیده است. اصلا اگر چنین تاریکی و گردوغباری نبود فریب‌کاری ممکن نمی‌شد. چه اینکه در غیر این صورت سرانجام کارشناسی می‌آمد و به زبانی محاسبه‌پذیر از طریق رسانه‌های فراگیر، نور حقیقت را به قلب‌ها می‌تاباند و دغل‌پیشگان را رسوا می‌کرد.

ابهام در چند و چون وعده‌ها امری تصادفی یا عارضی نیست. همیشه طرفین ادعا می‌کنند برنامه‌هایی علمی دارند و کارشناسان به جان هم می‌افتند. زیرا زبان علمی جدید دیگر آن زبان روشنی که ادعا می‌کرد با واقعیت خارجی مطابقت دارد نیست. غالبا هیچ «درک واضح و متمایزی» در میان نمی‌آید. فقط واژه‌های تخصصی هربار از سوی طرفین علیه هم به کار می‌روند. طوری که گویی نبردی نمادین رخ داده؛ آن هم با الفاظی که دلالت‌های همه‌فهمی ندارد. در این میان مردم احساس می‌کنند دارند فیلمی به زبان خارجی می‌بینند که زیرنویس گویایی ندارد.

چنین درگیری‌هایی به بحران اساسی علم باز می‌گردد. از نیمه قرن بیستم تردید در مورد علم و تکنولوژی آغاز شد. تا مدت‌ها کفایت عملی نظریه‌های علمی باعث می‌شد دانشمندان از زیر بار تشکیک‌ها به درآیند. تا آن زمان مطالعات روان‌شناسانه، مطالعات اجتماعی و اساسا دانش‌های فرهنگی و انسانی در مورد نظریه‌های نادرست بحث می‌کردند و می‌خواستند نشان دهند چگونه تموجات روانی و اقتضائات فرهنگی و ساختارهای اجتماعی باعث می‌شوند عقاید غیرِقابل اثبات (مثلا در حوزه‌ی دین یا هنر یا اخلاق) و همچنین نظریه‌های نادرست علمی مطرح شوند. اما جامعه‌شناسان مکتب ادینبورا و مکتب بث، سعی کردند نشان دهند حتی وقتی نظریه‌ای علمی و با کفایت عملی در دست داریم نمی‌توانیم از صحت نظریه مطمئن باشیم. ایشان نام پروژه خود را «برنامه قوی» یا «sts» می‌نامیدند و می‌گفتند چه بسا موفقیت‌های علمی نه به خاطر صدق فرضیه‌ها بلکه به دلایلی که آنها را درک نمی‌کنیم درست از آب درآمده‌اند. وقتی خود علم گیج کننده است دیگر نباید انتظار داشت تعارضات سیاسی و اقتصادی را حل کند.

مشهور است که کافکا در رمانهای «مسخ» و خصوصا «محاکه» و «قصر» آنچه بدان بروکراسی می­گویند را به باد انتقاد گرفته است. انسان کافکایی در برابر دستگاه­های عریض و طویل نهادها و رویه­ها محکوم می­شود و کارش به جایی می­رسد که مذبوحانه به دنبال جرمی می­افتد که نمی­داند چگونه و کی انجام داده است. دستگاه­های عریض و طویل مبهمی که ما در پیچاپیچ خود حیرت‌زده شماتت می­کنند و بیرون می­اندازند. اینسان تمام اعتمادی که به نظم بروکراتیک داشتیم به «یأس کافکایی» بدل می­شود. در این بلبشو معمولا محافظه‌کاران به حفظ نهادها و رویه‌ها اصرار می‌کنند؛ در مقابل پوپولیست به کمک مردم همین نهادها و رویه‌ها را تحت فشار قرار می‌دهد. از این بابت نمی‌توان کسی را ملامت کرد زیرا اولا نهادها و رویه‌ها ارزش ابدی ندارند، ثانیا علی‌الاصول عیبی ندارد مردمی که ساختاری را بنا کرده‌اند مطالباتی از ساختارشان داشته باشند؛ خاصه آنکه کار پوپولیست نه با برچیدن بلکه با دستکاری در نهادها و رویه‌ها انجام می‌شود.

شعار عدالت از سوی احمد‌ی‌نژاد و اقتدار از طرف ترامپ همان شعارهایی است که جمهوری اسلامی را در ایران و جمهوری را در آمریکا بنا کرده است. وانگهی رقیبانشان نیز همین شعارها را سر می‌دهند. اصلا یکی از مهمترین مدعیات جمهوری و دموکراسی این است که ساختاری «خودترمیم‌کننده» دارند. طرفه اینکه قرار بوده این ترمیم به کمک گشوده‌بودن جمهوری و دموکراسی به سوی مداخله‌ی مردم انجام شود.

اما پوپولیست‌ها هم به زودی در زحمت می‌افتند. زیرا باز کردن درهای نهادها و رویه‌ها هم حدی دارد و در ادامه بسیاری از خواسته‌های مردم بی‌جواب می‌ماند. نمی‌توان برنامه‌های کلان اقتصادی را یکسره به کارگاه‌های کوچک سپرد یا نمی‌شود محکومان سیاسی و جزایی را به خیابان برد تا مردم حقشان را کف دستشان بگذارند و خلاصه هر کاری راهی و هر راهی دم‌ودستگاهی می‌خواهد. از آنجا که کسی نیست نداند که دستگاه‌ها به هر حال مردم را بیرون می‌گذارند بار دیگر چرخه‌ی فراخوان مردم و مرد­م­زدایی تکرار می‌شود. با این حال نارضایتی مردم از پوپولیسم به یمن استدلالات مشعشعانه‌ی محافظه‌کاران در دفاع از معقولیت ذاتی نهادها و رویه‌ها نیست. بلکه برق زرق‌وبرق اشراف همچنان چشم‌ها را می‌زند درحالی‌که به شکل غم‌انگیزی نیازهای اولیه مانند خوراک و مسکن و پوشاک بر زمین مانده‌اند. یعنی همواره ارزش‌ها و نیازهایی هستند که سر در سینه هم انتظار اجابت می‌کشند. منتقدان دولت‌های پوپولیستی شروع به نشان دادن مشکلات پایان‌ناپذیر کرده و به شخصیت‌های محوری دولت انگ لجاجت، ماجراجویی و خودکامگی می‌زنند. تردیدها آغاز می‌شود؛ اگر زمانی ناپلئون و هیتلر ظاهر شده‌اند چه دلیلی دارد که دوباره شخصیت‌های مشابه نیایند.

«ایبسن» در نمایشنامه‌ی «دشمن مردم» نشان داده چطور ممکن است مردم علیه قهرمان خویش متحد ‌شوند. در این نمایش «توماس استوکمان» درباره‌ی آلودگی گرمابه‌های مشهور شهر با شهردار و سایر متنفذین درمی‌افتد، مردم و روزنامه‌نگاران با شور فراوان از استوکمان دفاع می‌کنند ولی به زودی معلوم می‌شود بدنامی حمام‌های شهر توریست‌ها را به وحشت می‌اندازد و اقتصاد شهر عملا به خطر می‌افتد. مردم این بار علیه قهرمانشان می‌شورند و وی را نفی بلد می‌کنند. طنز ادبی ایبسن در مورد مردمی که علیه خود با ساختارهای فاسد همدست می‌شوند بعدها توسط لویی‌آلتوسر و تئودورآدرنو صورتی نظری و فلسفی گرفت؛ اما به همان اندازه یأس‌آمیز باقی ماند. به نظر آلتوسر دولت‌ها دستگاه تولید و توزیع ایدئولوژی هستند و مردم عصر جدید برای بازیابی احساس یکپارچگی و آرامش خیال دست‌به‌دست دولت علیه خویشتن بسیج می‌شوند. به نزد آدرنو دولت دائما در حال پرداختن و توجیه اسطوره‌هایی (چون ناسیونالیسم و مصرف و…) است که مردم را مسخ می‌کند تا از زیر بار مسئولیت انتقادی فردی شانه خالی کنند. بدبینی ِ همزمان ایشان به مردم و دولت‌ها، مخالفتی عبوسانه با خوشبینی فارغ‌بالانه لیبرالیست‌ها و نئولیبرالیست‌ها نبود. لیبرالیست‌ها دم‌به‌دم قول می‌دادند به زودی دولت و امر سیاسی در نظام اقتصادی منحل خواهد شد. اما جنگ‌ها و مظالمی که قرن بیستم را آکنده بود نشان می‌داد نه تنها حکومت‌ها پابرجا هستند بلکه خوشبینی کارل مارکس به مردم و شکنندگی قدرت حکومت‌ها، فعلا دور از دسترس است.

من در این یادداشت به جای استفاده از کلماتی نظیر دولت، حاکمیت، قانون و قواعد، واژه‌هایی مانند نهادها و رویه‌ها را به کار بردم تا از ورود بی‌مورد در بحث‌های میان چپ و راست برکنار بمانم. منظورم بی‌بنیاد بود این نظریه‌ها نیست بلکه مقصودم نشان دادن شکافی است که به هر حال میان مردم و حکومت باقی می‌ماند. البته گفته می‌شود حاکمیت، صورت تجسم یافته مردم است و دولت، ارده آنهاست که به نمایندگی از اکثریت، قوانین را به تصمیم تبدیل کرده و جامه عمل می‌پوشاند. ولی هر ساختاری برای پیش‌برد اهدافش مجبور است به حفظ خود اولویت دهد. موضوع، سوء‌استفاده‌هایی‌ست که در پوشش همین اولویت‌بخشی موجه، انجام می‌شود. محافظه‌کاران، گاه تحت پوشش ریاکاری سیاسی، به نهادهایی که آنها را با حرفه‌ا‌ی‌گری هیپنوتیزم کرده‌اند، چسبیده‌اند. تصمیم سیاسی مادامی که محتوای آن منافع مردم باشد مشروعیت دارد؛ در عوض محافظه‌کاران تصمیمات خود را به نهادها و رویه‌ها مستند می‌کنند. ایشان محرومان را با رویای منافع بلند‌مدت یا خطراتی که بیخ گوش ملت است کنترل می‌کنند تا به ریاضت اقتصادی یا وضعیت استثنائی که فشار امنیتی دارد، تن دهند. ولی تن‌آسایی و رفاه خودشان از چشم مردم دور نمی‌ماند.‌ زبان حرفه‌ای‌گری محافظه‌کاران، به واسطه بحرانی که علم با آن دست به گریبان است از کار افتاده؛ شعارهای سیاسی آنها تفاوت چندانی با پوپولیست‌ها ندارد و حنای گران‌قیمت مردم‌دوستی‌شان دیگر رنگی ندارد.

مع‌هذا هنوز اگر ایبسن را پشت میز نمایش‌نامه‌نویسی برگردانیم نمایشی مأیوسانه خواهد نوشت. آنچه می‌توان «یأس‌ ایبسنی» نامید، یأسی نیست که از بدذاتی مردم ناشی شود. آلتوسر و آدرنو هم نگران بودند که مبارزه مردم برای احقاق حقوقشان مصادره شود یا مصرف گردد. بسیاری از مبارزات مردمی حتی وقتی حکومتی را سرنگون کرده‌اند به سرعت تبدیل به جایگزینی حکومت دیگری شده که حتی وقتی گردانندگانش تغییر کردند ایدئولوژی مشابهی را به کرسی نشانده‌اند. یا می‌بینیم که انتقادهای پی‌درپی‌ای که از دولتی می‌شود مقطعی و زودگذرند و همواره با انتقادهای جدیدی عوض می‌شوند طوری که در دراز مدت معلوم می‌شود فقط بهانه‌جویی احزاب رقیب بوده. مصادره و مصرف انتقاد سیاسی شیوه‌ی رایج اپوزوسیون‌ها و احزاب رقیب است. چه اینکه واژه مردم مبهم است و احیانا می‌توان نظرِ بخشی از آن‌ها را به کمک رسانه‌های فراگیر تعمیم داد. این بدان معناست که به انتقادها نیز باید از جنبه‌ای انتقادی نگریست.

آنچه در همین لحظه مایه امید است همین است که ایبسن نمایش‌اش را روی صحنه برده و آلتوسر و آدرنو به رغم ترشرویی، مقاله‌هایشان را نوشته‌اند و هنوز در سراسر جهان مردانی هستند که غمخوار مردم و طلبکار عدالتند. خود همین حضور انتقادی نشان دهنده‌ی راه باریکی است که از میان موانع گذشته. اشتباه است اگر گمان کنیم یک بار برای همیشه مشکلات رفع می‌شود. عصای حضرت موسی (ص) هم که نیل را شکافت، ایمان همیشگی همه‌ی بنی‌اسرائیل را تضمین نکرد. ولی آنقدر بود که شعله‌ی ایمان را فروزان نگاه دارد. هیچ سیاستمدار، مقاله علمی و مردم همواره انقلابی‌ای در کار نیست. اما سیاست و علم و اهتمام به مردم‌داری فاصله ما را با فاجعه حفظ می‌کند. درست که سیاستمداران اشتباه می‌کنند یا خودکامگی می‌ورزند اما امر سیاسی در کار است و اصلاح و چانه‌زنی از طریق پافشاری و مقاومت در باب مفهوم امر سیاسی اوضاع را تا حدودی حفظ می‌کند. اثبات‌پذیری نظریه‌ی علمی و کامیابی روش‌های تحقیقی مسجل نیست. ولی ارزش نظریه و روش به این نیست که حتما به نتیجه می‌رسد بلکه به این است که تنها از راه علم شانس موفقیت باقی می‌ماند. کلمه‌ی مردم مفهومی مبهم است؛ کسی نمی‌تواند بگوید که مردم حقیقت را می‌دانند و نمی‌دانیم عبارت «مردم» حقیقتا چیست. اما مردم خود حقیقت دارند و حقیقتا هستند.

سویه‌ی انتقادی یا آنچه مایلم به آن آرمان انقلابی بگویم می‌تواند سیاست را ممکن کند، از علم بهره ‌بردارد و مردم را هر از چندی به صحنه بیاورد. این وضع معلق تا زمان حکومت منجی باقی خواهد ماند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نزد آن­ها که دانایی را حق خود می‌دانند، پرسش از قیمت علم پرسشِ حسابگرانی محافظه­ کار است که نهایتاً حاضرند زندگی کنند به هر قیمتی. با این حال، آموختن به چه قیمتی؟ این سؤال حتی اگر از سرِ بی­حالی و خستگی بر زبان آمده باشد در ما امید و هراسی زنده می‌کند، نکند این راه که رفتن دارد و بازگشتن نه، دست‌کم برای من، بی‌سرانجام و بی‌حاصل باشد. آن‌ که با خود چنین نجوایی نداشته باشد، نه قدر زندگی بلکه پیش از آن، قدر خود علم را ندانسته است، چرا که علم پیش از هر گزاره‌ی صادقی که درباره‌ی چیزی داشته باشد، مدعی زندگی انسان است؛ هر آنکه خود را وقف چیزی همچون علم نمی‌کند، شخصیتی بی‌قدر است.