۲۸ بهمن

پس از رستم شاهنامه خواندنی نیست

گفتار سیاسی

وقتی بزرگی و مردی می­‌میرد نه خانواده و اطرافیانش که از نزدیک او را می­‌شناسند، که خلقی که او را دورادور می­‌شناختند و چه‌بسا هیچ‌وقت هم از نزدیک او را ندیده بودند عزادار می­‌شوند. حال اگر این مرد کشته شود غمش سنگین‌­تر است و جانسوزتر. چراکه نه‌تنها جوانمردی از میان جمع رفته، که او را از این جمع گرفته‌­اند؛ او را از این جمع کم کرده‌­اند. نه اینکه فردی از میان افراد کم شده باشد، جمعیت جمع، کم شده است. هرچه می­‌خواهیم بگوییم و در میان سوگواری همدیگر را دل دهیم که حاج‌قاسم‌­ها داریم و سلیمانی­‌ها می­‌رسند اما حاج قاسم سلیمانی از ما کم شده است. او را کشتند با هزینه­‌ای که هر روز برایشان سنگین‌‌­تر می­شود اما با این حال هنوز از ما مردی کم شده است.

کشتن ناجوانمردانه رستم، دشمنانش را رسوا و نابود کرد، اما نهایتاً رستم از ایرانیان و ایران کم شد. بعد از کشته‌شدن رستم لحن و داستان شاهنامه متغیر گشت و ایران در واقعیتِ پوسیده افتاد. واقعیتی که تا دیروزش هم بود اما با رستم اجازه پیدا نمی­‌کرد که شاکله و شکل ایران باشد. با رستم هم، ایران شکست می‌­خورد و در مصائب ریز و درشت گرفتار می­‌شد اما همۀ اینها جذب حضور و ایستادگی مردانۀ رستم بود و همچون زخم­‌هایی بر تن او می‌­نشست و به تاریخ ایران جلا می‌­داد. اما پس از رستم حتی شاهنامه خواندنی نیست. بله شاهنامه خواندنی نیست؛ تاریخ ایران، با کمی بالا و پایین، می‌­شود همین­‌ها که مورخین پرحوصله نوشته‌­اند. تنها برای کسی که دنبال تفصیلات است خواندنی است و نه برای مردم ایران و آنها که می‌­خواهند داستان­شان را بدانند و تعریف کنند.

حاج قاسم سلیمانی را کشتند. این خبری است برای تاریخ ایران و نه برای من و شما. این خبر نه با نابودی دشمنان این سرزمین و نه با شعار زنده‌نگه‌داشتن یاد او و نه با برنامه­‌ریزی برای ادامۀ راهش جبران نمی­‌شود. چه کنیم ما با نبودن او؟ از جمعیت ما شخصیتی کم شده است. دشمنی ما و راه ملت ما در هیچ کجا جز او دیدنی و ظاهر و باشکوه نبود. او را وقتی از ما گرفتند که وسط داستانی بودیم، داستانی که قرن­‌ها نداشتیم و او خود فراز و نشیبش را ساخته بود. حالا که او ما را در این میانه رها کرده است معلوم نیست که چقدر این داستان ادامه پیدا می­‌کند، آیا این داستان دیگر خواندنی است؟ آیا ما دوباره در تفصیل زندگی و واقعیت و تاریخ گرفتار می‌شویم؟

هنوز خیلی خیلی زود است بفهمیم که چه بر سر ما آمده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نزد آن­ها که دانایی را حق خود می‌دانند، پرسش از قیمت علم پرسشِ حسابگرانی محافظه­ کار است که نهایتاً حاضرند زندگی کنند به هر قیمتی. با این حال، آموختن به چه قیمتی؟ این سؤال حتی اگر از سرِ بی­حالی و خستگی بر زبان آمده باشد در ما امید و هراسی زنده می‌کند، نکند این راه که رفتن دارد و بازگشتن نه، دست‌کم برای من، بی‌سرانجام و بی‌حاصل باشد. آن‌ که با خود چنین نجوایی نداشته باشد، نه قدر زندگی بلکه پیش از آن، قدر خود علم را ندانسته است، چرا که علم پیش از هر گزاره‌ی صادقی که درباره‌ی چیزی داشته باشد، مدعی زندگی انسان است؛ هر آنکه خود را وقف چیزی همچون علم نمی‌کند، شخصیتی بی‌قدر است.