۱۳ دی

گیاهی برآمد همانگه ز خون

‌ ‍ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‍ ‌‌‌‌ ‌‌

بسم الله الرحمن الرحیم

صبح امروز خبر شهادت سردار اسلام حاج قاسم سلیمانی، قلب‌ آزادگان جهان را به درد آورد. سردار سلیمانی نماد مقاومت اسلامی و فرماندۀ مبارزه با استکبار و استعمار آمریکایی در منطقۀ مقاومت و برفروزندۀ چراغی بود که از انقلاب اسلامی تاکنون دل‌های مومنان و حق‌طلبان را روشن ساخته است. بی‌تردید خون او پس از این دل‌ها را آگاه‌تر و راه او را روشن‌تر خواهد ساخت، چرا که خون‌بهای شهادت، بیداری دل‌هاست.
از لحظۀ انتشار خبر شهادت فرمانده تاکنون، هزاران پیام تبریک و تسلیت در سراسر جهان منتشر شده است. این پیام‌ها بیش از هرچیز نشان‌دهندۀ عمق نفوذ سردار در قلب مبارزان راه حقیقت است. از این میان پیام رهبر انقلاب اسلامی، آیت‌الله سید علی خامنه‌ای بیش از هرچیز دل ما را به راه حقیقت و مقاومت زنده‌تر ساخت؛ «شهادت پاداش تلاش بی‌وقفۀ او در همۀ این سالیان بود، با رفتن او به حول و قوۀ الهی کار او و راه او متوقف و بسته نخواهد شد، ولی انتقام سختی در انتظار جنایتکارانی است که دست پلید خود را به خون او و دیگر شهدای حادثۀ دیشب آلودند.»

در سوگ سردار، فرصتی است ما را تا سوگنامۀ سیاوش بخوانیم و سوگواری کنیم.

بفرمود پس تا سیاووش را
مرآن شاه بی‌کین و خاموش را

که این را بجایی بریدش که کس
نباشد ورا یار و فریادرس

سرش را ببرید یکسر ز تن
تنش کرگسان را بپوشد کفن

بباید که خون سیاوش زمین
نبوید نروید گیا روز کین

همی تاختندش پیاده کشان
چنان روزبانان مردم کشان

سیاوش بنالید با کردگار
که‌ای برتر از گردش روزگار

یکی شاخ پیدا کن از تخم من
چو خورشید تابنده بر انجمن

که خواهد ازین دشمنان کین خویش
کند تازه در کشور آیین خویش

چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت
کشانش ببردند بر سوی دشت

ز گرسیوز آن خنجر آبگون
گروی زره بستد از بهر خون

بیفگند پیل ژیان را به خاک
نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک

یکی تشت بنهاد زرین، گروی
بپیچید چون گوسفندانش روی

جدا کرد از سرو سیمین سرش
همی رفت در تشت خون از برش

به جایی که فرموده بد تشت خون
گروی زره برد و کردش نگون

گیاهی برآمد همانگه ز خون
بدانجا که آن تشت شد سرنگون

گیارا دهم بر کنونت نشان
که خوانی همی خون اسیاوشان

پس آگاهی آمد سوی نیمروز
به نزدیک سالار گیتی فروز

که از شهر ایران برآمد خروش
همی خاک تیره برآمد به جوش

پراگند کاووس بر یال خاک
همه جامه خسروی کرد چاک

سیاوخش را سر بریدند خوار
به خاک اندر آمد سر شهریار

تهمتن چو بشنید زو رفت هوش
ز زابل به زاری برآمد خروش

به انگشت رخساره برکند زال
پراکند خاک از بر تاج و یال

به یک هفته با سوگ بود و دژم
به هشتم برآمد ز شیپور دم

سپاهی فراوان بر پیلتن
ز کشمیر و کابل شدند انجمن

به درگاه کاووس بنهاد روی
دو دیده پر از آب و دل کینه جوی

چو نزدیکی شهر ایران رسید
همه جامه پهلوی بردرید

به دادار دارنده سوگند خورد
که هرگز تنم بی‌سلیح نبرد

نباشد که رخ را بشویم ز خاک
سزد گر بباشم بدین سوگناک

کله خود و شمشیر جام منست
به بازو خم خام دام منست

ز شاهان کسی چون سیاوش نبود
چو او راد و آزاد و رامش نبود

دریغ آن سر و بازو و یال اوی
دریغ آن بر و چنگ و کوپال اوی

دریغ آن رخ و برز و بالای اوی
رکاب و خم و خسروی پای اوی

چو در بزم بودی بهاران بدی
به رزم افسر نامداران بدی

چو در گاه بودی در افشان بدی
چو در جنگ بودی سر افشان بدی

کنون من دل و مغز تا زنده ام
به کین سیاوش پراکنده ام

همه جنگ با چشم گریان کنم
جهان چون دل خویش بریان کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نزد آن­ها که دانایی را حق خود می‌دانند، پرسش از قیمت علم پرسشِ حسابگرانی محافظه­ کار است که نهایتاً حاضرند زندگی کنند به هر قیمتی. با این حال، آموختن به چه قیمتی؟ این سؤال حتی اگر از سرِ بی­حالی و خستگی بر زبان آمده باشد در ما امید و هراسی زنده می‌کند، نکند این راه که رفتن دارد و بازگشتن نه، دست‌کم برای من، بی‌سرانجام و بی‌حاصل باشد. آن‌ که با خود چنین نجوایی نداشته باشد، نه قدر زندگی بلکه پیش از آن، قدر خود علم را ندانسته است، چرا که علم پیش از هر گزاره‌ی صادقی که درباره‌ی چیزی داشته باشد، مدعی زندگی انسان است؛ هر آنکه خود را وقف چیزی همچون علم نمی‌کند، شخصیتی بی‌قدر است.